#بامداد_خمار_پارت_188

:مکثی کرد و پرسید
حالتان خوب است؟ -
.نترس. حالم خیلی هم خوب است. برو به سلامت -
پیاده شد. از دست و دلبازی من تعجب می کرد. ذوق زده شده بود. نمی دانست این کمک او چه قدر برای من گرانبها بوده
.است. وارد حمام شد و در حال رفتن با تردید به عقب برگشت و مرا برانداز کرد
کرایه درشکه چی را دادم و گفتم مرا تا نزدیک خانه برساند. دیگر جان نداشتم. دردی که در شکم شروع شده بود که کم
.کم اوج می گرفت
.همین جا نگه دار -
:درشکه ایستاد. من همچنان سر جای خود نشسته بودم. نمی توانستم خیز بردارم و پیاده شوم. درشکه چی برگشت
پس چرا پیاده نمی شوی؟ -
.نمی توانم. حالم خوش نیست -
دست راست را دراز کردم تا لبه جلوی درشکه را بگیرم و پیاده شوم. ولی هر چه تکان می خوردم حتی نمی توانستم خود
را از جایم جلو بکشم. کروک درشکه عقب بود. با دست چپ بقچه حمامم را می فشردم. نمی دانم درشکه چی ترسید یا
:دلش سوخت. یک دفعه از جا بلند شد و پایین پرید و پرسید
خانه ات کجاست؟ -
:با دست اشاره کردم

.همین در است -
از روی چادر دو طرؾ کمرم را گرفت و مرا مثل عروسک از جا بلند کرد. چرخید و مرا پشت در گذاشت و کوبه در را
:صدای مادرشوهرم را شنیدم که می گفت .یک بار کوبید. روی صندلی سورچی پرید و به سرعت دور شد
.آمد. آمد -
.پس رحیم به خانه آمده بود
زانوهایم از ترس رحیم و از شدت خونریزی لرزیدند. تا شدند. به در تکیه دادم. لیز خوردم و بر زمین نشستم. بقچه حمام
.از دستم افتاد. ضعؾ کرده بودم
در باز شد و مادرشوهرم سر خود را بیرون آورد. ابتدا مبهوت به کوچه نگریست و چون کسی را نیافت، به راست و بعد
.به چپ نگاه کرد. مرا دید. ناگهان با دست به سرش زد
.رحیم بیا. بیا -
.رحیم ظاهر شد و مرا دید
چی شده؟ چرا افتاده؟ -
.مثل این که ؼش کرده. ببرش توی اتاق -

romangram.com | @romangram_com