#بامداد_خمار_پارت_187
.درد امانم را برید. مثل گاو نعره ای زدم
:گلین خانم گفت
!خب، تموم شد. انقدر کولی بازی نداشت -
.پر در دستش ؼرقه به خون بود. خوابیدم
:یک نفر صدایم می کرد
پاشو. پاشو. نمیخای بری خونت؟ -
.ظاهرا رقیه و گلین خانم ناهار خورده و قلیانشان را کشیده بودند و چای نوشیده بودند. بلند شدم. بی حال بودم
چیزی می خوری بیارم؟ -
نه. می خواهم بروم خانه. ساعت چند است؟ -
.دو ساعت بعدازظهر. اگه ولت کرده بودم تا شب می خوابیدی -
:با صدایی کشیده و بی حال گفتم
.آخ ... دیر شده -
از جا برخاستم و نشستم. انگار مثل بچه ها قنداق شده بودم. به محض این که نشستم، لخته خون از بدنم خارج شد. از قنداق
بودن خودم خوشحال شدم. به زحمت از یقه پیراهنم کیسه ای را که پول را در آن نهاده بودم و در درشکه به گردنم آویخته
.بودم بیرون کشیدم و سی تومان به گلین خانم دادم. چشمش به بقیه پول ها افتاد و پولی را که به او داده بودم پس زد
.نه جونم. کمه -
.ولی تو گفتی سی چهل تومان -
شومام باهاس سی تومنو بدی؟ یه روز لنگ کار تو شدم. صب کی حالا کی؟ زنای دیگه میان این جا. کارشون فوری -
.تموم میشه و بلند میشن میرن خونه. تو خیلی ناز نازی هستی
:بی حال تر و شادمان تر از آن بودم که جر و بحث کنم. پرسیدم
حالا شما مطمئن هستی که کار تموم شده؟ -
!به، دس شوما درد نکنه. شانس آوردی یه مات بیشتر نبود. چیزی که نبود. یه لخته خون. پس ندیدی من چیکارا می کنم -
:ده تومان دیگر را از من گرفت و پرسید
درشکه میخای؟ -
.بله -
چادر سرش کرد و با کمک او و رقیه تا سر کوچه آمدیم. برایم درشکه گرفت. با هر حرکت درشکه یک مشت خون از
بدنم خارج می شد. تا نزدیک حمام محله خودمان برسیم، داشتم از حال می رفتم. ترس رقیه را گرفته بود. آهسته پانزده
:گفت .تومان کؾ دستش گذاشتم
.خانوم جون من همین جا پیاده می شوم -
romangram.com | @romangram_com