#بامداد_خمار_پارت_185

بدنم یخ کرده بود. به دستور رقیه درشکه بر سر کوچه ای ایستاد. پیاده شدیم. نفسم تنگی می کرد. می لرزیدم. نفس عمیقی
:کشیدم. رقیه پرسید
.می ترسی؟ اگر پشیمان شده ای برگردیم -
:انگار خود او نیز می ترسید. گفتم
.نه، نه. تو جلو برو -
:یادم هست که در چوبی آبی رنگی بود. رقیه دستگیره را گرفت و در را کوبید. فریاد زد
!گلین خانم -
:زنی با لهجه عامیانه پاسخ داد
.بی تو. در وازه -
ازپله ای پایین رفتیم و وارد حیاط آجری شدیم. خانه کوچک و محقری بود. در مقابل ما ایوانی قرار داشت که مسقؾ بود
و با دو ستون گچی به رنگ آبی محافظت می شد. در آن ایوان دو در وجود داشت که هر یک به اتاقی منتهی می شد.
حوض کوچکی در کنار دیوار حیاط نزدیک آشپزخانه قرار داشت که از یک طشت رختشویی اندکی بزرگ تر بود. زنی
حدود سی سال که چارقدی به سر داشت و پیراهن آبی گلدار آستین بلندی پوشیده بود و روی هم رفته قیافه تر و تمیز و
:خواستم وارد اتاق رو به رو شوم گفت .خوشایندی داشت، سر بیرون آورد و با دست به ما اشاره کرد
.این جا نه -
اتاق کنار حیاط و جنب آشپزخانه را نشان داد که کثیؾ و تیره بود. اندازه یک انباری کوچک. بوی تریاک از در و دیوار
اتاق به مشام می رسید. وارد آن شدیم. گلین خانم می رفت و می آمد و بلند بلند با پیره زنی که نمی دانستم در حیاط بود یا
توی زیرزمین راجع به کارهای روزمره حرؾ می زد. دستور می داد مواظب باشد آب دمپخت که تمام شد دم کنی را
بگذارد. من معذب بودم. این تصور را داشتم که در منزل افرادی ؼریب مزاحم هستم. عاقبت وارد اتاق شد و خنده کنان به
:من گفت
.خوب، هرکی خربوزه میخوره پا لرزشم میشینه -
یک دندان طلا داشت. ناگهان تکان خوردم. به نظرم رسید نباید سر و کارش با زن های نجیب باشد. او هم به من خیره شد
:و خطاب به رقیه گفت
!زکی، این که از اون آدم حسابیاس -
:و رو به من سوال کرد
شوور داری؟ -
..... !باهاس بت بگم من حوصله عر و تیز شوور تو رو ندارم ها! نخاد برا ما قال چاق کنه ها -
:رقیه به میان حرؾ او پرید

.شوهرش ولش کرده رفته یک زن چهارده ساله گرفته. مطمئن باش هیچ خبری نمی شود -

romangram.com | @romangram_com