#بامداد_خمار_پارت_184

این کار را نمی کرد، من باید خیلی بیش از این پول ها پول می داشتم. پول را در بقچه ام پنهان کردم. چادر به سر افکندم
:و به راه افتادم. مادرشوهرم مطابق معمول بر سر راهم سبز شد
کجا؟ -

.بر حسب دستور رحیم و بعد از آن دعوا و مرافعه کذایی، من باید برای خروجم از منزل به او توضیح می دادم
.می روم حمام -
:با تعجب دست به دندان گزید
!ا ، چه طور؟! تو که سه روز پیش حمام بودی -
:خنده جلفی کردم و با وقاحت پاسخ دادم
!چه طورش را دیگر باید از رحیم بپرسید. تقصیر من که نیست -
:یکه خورد و کنار رفت
.خیلی بی حیا شده ای محبوبه -
.مثل پرنده ای از قفس بیرون پریدم
.با او حرؾ زدی؟ بیا برویم -
.صبر کن یک مشتری دارم. باید راه بیندازم -
:عجله داشتم. گفتم
.ولش کن. من پولش را می دهم -
.نه، نمی شود. از اعیان است. اگر نروم به سراؼش، یک کارگر دیگر می گیرد. فقط چرکش مانده. می گیرم و می آیم -
در حمام به انتظار نشستم. خوشحال بودم که می روم تا از شر بچه او خلاص شوم. رویم را بسته بودم. ولی تنم می لرزید.
حمامی ها می رفتند و می آمدند و چپ چپ نگاهم می کردند. عاقبت .از آن می ترسیدم که کسی سر برسد و مرا بشناسد
:رقیه آمد. پیراهن چیت کهنه و وصله داری به تن داشت و چادر مربوطش را به دور خود پیچیده بود. گفت
.زود باش برویم. دیر شده -
.درشکه می گیریم -
از کوچه پسکوچه ها گذشتیم. به جنوب شهر نزدیک می شدیم. خانه ها فقیرانه، محقر و به یکدیگر فشرده تر می شدند.
اؼلب مردم سر و وضع نامناسبی داشتند. با لهجه مخصوص صحبت می کردند. برخی از جوان ها پاشنه ها را خوابانده،
دست ها را از بدن دور نگه داشته، با پاهایی گشاده از یکدیگر راه می رفتند. زانوهایشان خمیده بود و هنگام راه رفتن
انگار که پا بر فنر می نهند، بدن خود را حرکت می دادند. برخی دیگر کت ها را به دوش افکنده دستمالی در دست داشتند.
به تدریج که به جنوب تهران نزدیک تر می شدیم، رفتار و عادات مردم تؽییر می کرد. همه چیز برای من نامانوس بود و
.با این همه با اشتیاق می رفتم


romangram.com | @romangram_com