#بامداد_خمار_پارت_183
شب با رحیم و مادرش و پسرم شام خوردیم. از شوق نقشه ای که داشتم، اشتهایم باز شده بود و سعی می کردم خوب ؼذا
بخورم. می خواستم فردا جان داشته باشم. رمق داشته باشم. مادرشوهرم از زیر چشم با تعجب مرا می پایید. در عین
.شوق، وجودم خالی از وحشت نبود. می ترسیدم
.می خواستم فردا صبح اختیار حیات و زندگی خود را به دست یک زن عامی که او را نمی شناختم، بسپارم
دلم برای پسرم می سوخت. نگاهش که می کردم، دلم مالش می رفت. قلبم از فکر بی مادر شدن او فشرده می شد. بؽض
گلویم را می گرفت. شاید بیست بار او را در آؼوش کشیدم و بوسیدم. دست هایش را. موهایش را. آن صورت گرد و تپل
.را که از خاک بازی پوستش خشک شده بود پرسیدم
الماس جان، دیگر دست به خاک نزنی ها! .... ببین چه قدر دست و صورتت خشکه زده؟ یک وقت خدای نکرده کچلی -
می گیری. الماس جان، دیگر با آب حوض بازی نکنی ها! آب را به دست و صورتت نزن مادر، آب حوض کثیؾ شده
.لجن بسته. یک وقت خدای نکرده تراخم می گیری
.انگار به او وصیت می کردم
:مادرشوهرم به طعنه گفت
!آره ننه، هر روز از آب شاهی برایت یک سطل آب می خرم که با آن طهارت بگیری -
منتظر بود که مثل ترقه از جا بروم. ولی من از کلاهی که می رفتم بر سر او و پسرش بگذارم، شادامان تر از آن بودم که
خشمگین شوم. به علاوه راستی که حرؾ با مزه ای زده بود. ؼش ؼش خندیدم. من هم جفت خود او شده بودم. هنوز پسرم
:بیدار بود و داشت بازی می کرد که رویم را به رحیم کردم و گفتم
رحیم جان، من خوابم می آید. نمی آیی برویم بخوابیم؟ -
:مشؽول نوشتن خط بود. بی توجه جواب داد
.خوب، تو برو بخواب -
بی تو؟ -
:سر بلند کرد و به چشمانم که خمار کرده بودم نگریست و گفت
!تو که حالت از من به هم می خورد -
:دندان هایش را با لبخندی وقیح به نمایش گذاشت. من هم به زحمت لبخند زدم
.خوب، ویار همین است دیگر. آدم امروز از یک چیز بدش می آید و فردایش همان را می خواهد -
:مادرشوهرم با اشمئزاز سر تکان داد و بچه را با خشونت بؽل زد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت
.قباحت دارد به خدا! این زن اصلا شرم و حیا سرش نمی شود -
بقچه حمام را بستم. یک دست لباس اضافه برداشتم. مقداری تکه پارچه یک چادر اضافه و هر چه پول که در خانه داشتیم.
حدود شصت هفتاد تومانی می شد. دایه تازه آمده و ماهیانه را آورده بود. بقیه آن هم از پس انداز خودم بود. مدت ها بود
که رحیم دیگر پولی برای خرجی به من نمی داد. گه گاه سری هم به صندوق من می زد و پول های مرا برمی داشت. اگر
romangram.com | @romangram_com