#بامداد_خمار_پارت_182

:سر بلند کردم. روزنه امیدی در دلم پیدا شد. اشکم بند آمد و پرسیدم
کی باید پایین بکشد؟ -
آره، راستی راستی می خواهم. مگر تو کسی را می شناسی؟ -
.آره. آدمش را سراغ دارم -
:از شوق و هیجان دستش را گرفتم
کی هست؟ -
.تو چه کار داری کی هست؟ یک زن است که کارش همین است. ماهی ده تا بچه می اندازد -
.بیا همین الان پیشش برویم -
:با هراس دو طرؾ را نگاه کرد

.الان که نمی شود زن. باید اول با او حرؾ بزنم. ولی دندان طمعش خیلی گرد است -
.باشد. هرچه باشد قبولش دارم. شیرینی تو هم پیش من محفوظ است -
:گفت
.وای، من وجود خودت را می خواهم. این حرؾ ها چیست؟ صد کرور پول فدای یک موی سرت -
:خندیدم. یک ساعت بیشتر نبود که مرا دیده بود و کرور کرور پول را فدای یک تار موی من می کرد. پرسیدم
کی با او حرؾ می زنی؟ -
.یکی از همین روزها می روم سراؼش. اگر قبول کند، دفعه دیگر که می آیی حمام با هم می رویم پیش او -
ای وای، دیر می شود. همین الان هم یک ماهم تمام شده. دستم به دامنت، نمی شود فردا به سراؼش بروی؟ -
.آخر من این جا گرفتارم. مشتری دارم -
:سه تومان کؾ دستش گذاشتم. مبهوت به پول خیره شد. گفتم
پول تمام مشتری هایت را می دهم. پول یک روز کارت را می دهم. برو و با او قرار بگذار پس فردا برویم پیشش کار -
.را تمام کنیم
:نرم شده بود. با این همه گفت
امروز چند شنبه است؟ .آخر با این عجله که نمی شود! من فردا عصر می روم با او قرار و مدار می گذارم -
.یکشنبه -
می توانی صبح چهارشنبه بیایی اینجا؟ -
.آره. هرطور شده می آیم -
.دیر نکنی ها! چهارشنبه منتظرت هستم -
.صدایش کردند رقیه بیا. مشتری داشت. خداحافظی کرد و رفت
.سه روز بعد چهارشنبه بود. باید بهانه ای برای رفتن به حمام جور می کردم

romangram.com | @romangram_com