#بامداد_خمار_پارت_181

می رفتم و ؼرق در تخیل بودم. با وجود حال نزاری که داشتم، هوای بخار گرفته حمام شلوغ را تحمل کردم. سربینه آمدم
و نشستم. لباس پوشیدم. لچک چلوار سفید بر سر کردم تا آب موهایم را بگیرد. بعد، ناگهان حالم دوباره به هم خورد. دیگر
نمی توانستم خودداری کنم. به یکی از کارگرهای حمام که روی لنگ چادری به سر افکنده و رد می شد اشاره کردم.
:متوجه حالم شد. برایم لگنی آورد تا استفراغ کنم. بعد خندید و گفت
مبارک است انشالله. ویار داری؟ -
.سرم را به علامت مثبت تکان دادم. خندید
..... !این شادی شیرینی هم دارد ها -
:با دلی گرفته گفتم
.این که برای من شادی نیست. عزاست -
چرا؟ خدا نکند. با شوهرت نمی سازی؟ -
ناگهان اشکم سرازیر شد. کسی را یافته بودم که درد دل کنم. لازم نبود از او احتیاط کنم. زیرا مادرشوهرم نبود. لازم نبود
به دروغ در برابرش بخندم چون دایه ام نبود. چون به گوش خانم جانم نمی رسید. چون او نمی دانست تا ؼصه بخورد.

دیگر ملاحظه ای در کار نبود. این زن که مرا نمی شناخت، چه خوب ؼم و اندوه را تشخیص داده بود! چه طور با یک
جمله همه چیز را حلاجی کرد! با او می شد درد دل کرد. می توانستم پیش او سفره دل را بگشایم و امیدوار باشم که صبح
.فردا بلوا به پا نخواهد شد. اشک امانم نمی داد
اذیتت می کند؟ -
.سر تکان دادم
کتکت می زند؟ -
.آره -
هق هق می کردم. من، دختر بصیرالملک، مثل بچه ای که شکایت همبازیش را پیش مادرش می برد، گریه می کردم و
.اشکم را با گوشه چارقد پاک می کردم که بی فایده بود زیرا که اشکم قطره قطره نبود سیلاب بود
پس چرا گذاشتی حامله بشوی؟ -
چه کنم، دست خودم که نبود! اگر بدانی چه قدر چیز سنگین بلند می کنم! دیگ سه منی را پر از آب می کنم از پله های -
مطبخ بالا و پایین می برم. گل گاوزبان می خورم که روی خون بیفتم. از بلندی پاین می پرم. هر کار که هرکس گفته
کرده ام. هر حیله و ترفندی را به کار بسته ام. هرچه به دستم رسیده خورده ام. افاقه نکرده. نمی دانم تریاک بخورم درست
!می شود یا نه
.تریاک بخوری چی چی درست می شود؟ خودت از بین می روی دختر -
:نگاهی به چپ و راست انداخت و آهسته گفت
.این کارها فایده ندارد. این طوری درست نمی شود. باید یک نفر بچه را برایت پایین بکشد -

romangram.com | @romangram_com