#بامداد_خمار_پارت_180
به دایه نمی گویم. نمی خواهم درد پدر و مادرم را سنگین تر کنم. دردم برای خودم کافی است. رحیم جسورتر شده. حالا
پس دعای خیر پدرم چه طور شد؟ من که دست و پا بسته در بند این دیو !خوب می داند دست و پا بسته اسیرش هستم. آخ
اسیر مانده ام. هر روز شریرتر می شد. صبح ها سرکار نمی رفت. ظهرها ناهار به خانه نمی آمد. شب ها دهانش بوی
.مشروب می داد. می ترسیدم عاقبت تریاکی هم بشود
رحیم ظهر کجا بودی؟ -
!کجا بودم؟ دنبال بدبختی. سرکار. باغ دلگشا که نرفته بودم -
!تو که ظهرها توی دکان نمی ماندی -
یادت رفته؟ پس آن وقت ها کی به سراؼم می آمدی؟ یک بعدازظهر نبود؟ از وقتی تو زنم شدی ظهرها پایم را از دکان -
.بریدی
.پس چرا صبح ها تا لنگ ظهر می خوابی؟ خوب، زود بلند شو برو به کارت برس. عوضش ظهرها بیا خانه -
بیایم که چی؟ تو را تماشا کنم که یا عق می زنی یا مثل عنق منکسره بق کرده ای؟ -
.خوب، حامله هستم. حال ندارم -
.حامله نبودنت را هم دیدیم ... با هفت من عسل هم نمی شود خوردت -
.تو سیر شده ای -
!می زنم توی دهانت ها! آن قدر سر به سر من نگذار. آقا بالا سر من شده -
وقتی تنها می شدم گریه می کردم. محبوب دیدی چه به سر خودت آوردی؟ دیدی چه ؼلطی کردی؟ ذره ای رحم و مروت
.در دل رحیم نیست. اصلا انصاؾ ندارد. مردانگی ندارد
.تازه یک ماهم تمام شده بود. از صبح زود بقچه حمامم را بسته بودم
:مادرشوهرم پرسید
کجا؟ -
.می روم حمام. بیا پسرم. می خواهم او را هم ببرم -
.نخیر، نمی شود -
:دست بچه را کشید و او را در آؼوش گرفت
.الماس با خودم حمام می آید. پدرش ؼدقن کرده که با تو بیاید -
بی حال از استفراغ صبح، از استسصال، از سختی حاملگی و فشارهای روحی به راه افتادم و از منزل خارج شدم. دیگر
از حمیم رفتن با بقچه زیر بؽل، از خرید کردن، از رد شدن از کوچه های تنگ و سر و کله زدن با این و آن عار نداشتم.
عادت کرده بودم. کم کم در لجن زاری فرو می رفتم که نامش زناشویی بود. از هر دری وارد می شدم، باز رحیم درست
نمی شد. دلم می خواست ترقی کند. پیشرفت کند و برای خودش کسی شود. او دلش نمی خواست. زجرم می داد. عذاب می
.کشیدم. این بود زندگی زناشویی من
romangram.com | @romangram_com