#بامداد_خمار_پارت_175

.دایه آمد و برایم پول آورد
محبوبه جان، چه شده؟ حالت خوش نیست؟ -
.دایه جان به کسی چیزی نگویی ها! با رحیم حرفم شده -
دلم می خواست با کسی درد دل کنم. یکی مرا تسکین بدهد. دلداریم بدهد و اشک هایم را که تا زبان می گشودم فرو می
.ریختند، از چهره ام پاک کند
با ؼصه به چانه ام که می لرزید نگاه کند و از سر افسوس و تحسر آه بکشد. دایه برای همین آن جا بود و با اندوه سر
:تکان می داد. گفت
.... ول کن بیا خانه پدرت -
.پسرم را چه کنم؟ بچه پدر می خواهد -
پس می خواهی چه کنی؟ -
صبر می کنم. سرش به سنگ می خورد. درست می شود. باید بسوزم و بسازم. خوب، همه زن و شوهرها مرافعه می -
.کنند
این قدر مظلوم نباش. این قدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت می بارد. نجابت زیادی هم -
.کثافت است ها! .... از من گفتن بود
به دایه نگفتم سه ماه می شود که رحیم رفته. نگفتم مرا کتک زده. نگفتم اسیرم کرده. فقط گفتم حرفمان شده و التماس کردم
.که به پدرم چیزی نگوید و از مادرم پنهان کند

*****
بهار نمی گذشت. این فصل لعنتی به پایان نمی رسید. هر شب و روز آن با درد و عذاب یادآور خاطره هایم بود. هر لحظه
اش با شکنجه و اندوه سپری می شد. کی این بهار تمام می شود؟ کی بوی پیچ امین الدوله دست از سر من برمی دارد؟
.بوی خاطره هایی که این همه تلخ شده بودند. خواب می دیدم که در دکان رحیم ایستاده ام، مشتاق و شیفته
و او به روی من لبخند می زند، مهربان و عاشقانه. و باران گرمی بر صورتم می بارد، دکان که سقؾ داشت. نه، باران
.که نبود. گریه می کردم. اشک های من بودند که این همه داغ بودند. فقط اشک من می توانست این همه سوزنده باشد
اول تابستان شد. شب بود. در گوشه اتاق نشسته بودم. همان اتاقی که آن را به حسرت تالار می گفتم. چراغ گردسوز را
روشن کرده بودم. پایه اش را بالا کشیده بودم تا بهتر ببینم. گلدوزی می کردم. الماس در کنارم خوابیده بود. مادرش از پله
:ها بالا آمد و پرسید
نمی خواهی بخوابی؟ -
نه. شما می خواهید بچه را ببرید یا می گذارید امشب پیش من بماند؟ -
:اسم بچه ام را بر زبان نمی آوردم. از اسم الماس چندشم می شد. برای من او فقط پسرم بود. گفت
.حالا که خوابیده. همین جا بماند -

romangram.com | @romangram_com