#بامداد_خمار_پارت_176

.و رفت
روی پسرم را پوشاندم. زیر لب زمزمه می کردم. نوعی بی خیالی عارفانه کم کم مرا در بر می گرفت. اندوه مانند درد
.شراب در دلم ته نشین می شد. ولی از بین نمی رفت. حضور داشت. آماده آن که باز برخیزد و آتش به جانم بزند
.کلیدی در قفل در صدا کرد. در کوچه باز و بسته شد. صدای پا آمد. دلم فرو ریخت. نه از عشق، از کراهت. از نفرت
رو به روی در ایستاد. سر و وضعش نو .رحیم بود. شاد و شنگول. انگار نه انگار که اتفاقی رخ داده. از پله ها بالا آمد
:نوار بود. یک جفت کفش تازه به پا داشت و با نهایت حیرت متوجه شدم که پاشنه آن را نخوابانده است. گفت
.سلام -
:گفتم
.سلام -
:یک پایش را روی چهارچوب در گذاشت. خم شد تا بند کفش هایش را باز کند. به ملایمت گفتم
!رحیم -
:سر بلند کرد و لبخند زد. دلزده روی از او برگرداندم و همان طور که سرم پایین بود و گلدوزی می کردم پرسیدم
.تا حالا کجا بودی؟ هر جا که بودی حالا هم برو همان جا -
:گفت

.چشم -
.دوباره بند کفشش را محکم کرد و رفت
این دفعه شش ماه نیامد. وقتی که آمد پسرم نزدیک به سه سال داشت و دیگر حرفی از کوکب به میان نیامد. می دانستم که
.صیؽه او را پس خوانده است
.می دانستم که از او هم سیر شده است
این دفعه هم شب به خانه رسید. مادرش بیدار بود. پسرم بیدار بود و به صورت پدرش نگاه می کرد. با وقاحت به مادرش
:گفت
نمی خواهی بروی بخوابی؟ -
:مادرش از جا بلند شد. رحیم گفت
.این زنگوله را هم ببر -
:پسرمان را می گفت. تنها شدیم. دل من مملو از نفرت بود. آمد کنارم نشست
..... ! محبوب جان، هنوز خوشگلی ها -
.ساکت بودم
صیؽه اش را پس خواندم. دلت خنک شد؟ -
از ساده لوحی و حماقت او تعجب می کردم. نمی دانست که هرگز هیچ چیز نمی تواند دل زنی را که خیانت دیده خنک

romangram.com | @romangram_com