#بامداد_خمار_پارت_174

به آرامی از جا برخاست. پسرم را از آؼوشم بیرون کشید و آهسته روی زمین کنار دیوار گذشت. از جلوی پله و دالان
:کنار رفت و با دست به در اشاره کرد
..... حالا بفرمایید تشریؾ ببرید. هری -
قلبم از جا کنده شد. پسرم گریه می کرد. مثل سنگ بر جای خشک شدم. چادر از سرم افتاد. اگر لبه های آن در دو دستم
نبود، بر زمین می افتاد. به سوی دیوار رفتم. مدتی به آن تکیه کردم. مات و مبهوت و مستاصل به فضای خالی خیره شده
بودم ولی چشمانم جایی را نمی دید. آن گاه از دیوار جدا شدم. آرام ، آرام، در حالی که پا بر زمین می کشیدم و چادر به
پسرم مرا بندی کرده بود که تمام این جار و جنجال .دنبالم کشیده می شد، به سوی اتاق تالار روانه شدم. اسیر او شده بودم
:ها فقط باعث شده بود که پرده حیا بین ما از هم دریده شود. صدای او را از پشت سرم می شنیدم که به مادرش می گفت
الماس باید حمامش را هم با تو برود. .ننه، خوب گوش هایت را باز کن. دیگر حق ندارد این بچه را از خانه بیرون ببرد -
.فهمیدی؟ دستت سپرده. یا علی ما رفتیم. و رفت
*****
دلم می خواست از خواب بیدار شوم و خانه پدرم باشم. همان زمانی که پسر عطاالدوله مرا خواستگاری می کرد. همان
روزی که منصور مرا خواسته بود یا هر کس دیگر، هرکس دیگر که مثل خودم بود. در این خانه من ؼریب بودم. بیگانه
.بودم. خواسته ها و اصول اینها را نمی فهمیدم. با فرهنگ این مردم ناآشنا بودم. عجب ؼلطی کرده بودم
رحیم تا سه ماه به خانه نیامد و مادرش را برای من باقی گذاشت تا مانند زندانبانی خشن و سنگ دل مراقب من باشد. سگ
:پاسبان پسرم باشد و دائم بگوید

پسره آلاخون والاخون شد .... دعا کن زودتر از کوکب سیر بشود و برگردد سر خانه و زندگیش. نترس، عقدش نمی -
.کند. آن قدرها هم خام نیست. یک چند صباحی صیؽه اش می کند و آب ها از آسیاب می افتد
اعتنا نمی کردم. مرگ و زندگی رحیم برایم تفاوتی نداشت. مرگ و زندگی خودم هم برایم تفاوتی نداشت. اگر می مردم،
راحت می شدم. ولی در آن صورت، چه بر سر پسرم می آمد، چه جور آدمی بار می آمد؟ یک رحیم دیگر؟ نسخه دوم
پدرش؟ درمانده بودم و کسی نبود که به دادم برسد؟
.شب ها تا دیروقت بیدار می نشستم و گلدوزی می کردم. خوابم نمی برد
صبح ها که هوا روشن می شد، با اندوه آسمان آبی را نگاه می کردم که چه قدر در چشم من خاکستری می نمود. رمق به
تن نداشتم. نمی توانستم از رختخواب برخیزم. انگار شب تا صبح کوه کنده بودم. ؼمگین بودم. از این که باز روزی دیگر
.آؼاز شده و من باید سر از بستر بردارم. باز باید چهره مادرشوهرم را ببینم که دیدنش کفاره می خواست
کاش نزهت این جا بود و یادم می داد چه کنم. یادم می داد که در جواب مادرشوهرم چه باید بگویم. ولی نه. او از پدرم
اجازه نداشت. از شوهرش ملاحظه می کرد. آیا هرگز دوباره او را می دیدم؟ به خود می گفتم که در این خانه چه کنم؟
تنها، خسته، دلمرده، دور از پدر و مادر، حتی شوهرم هم نبود. آیا خانه پدری را ترک گفته بودم تا با پیرزنی زندگی کنم
که از عذاب من لذت می برد؟ از پشیمانی دیوانه می شدم

romangram.com | @romangram_com