#بامداد_خمار_پارت_173
با سرعت به اتاق خواب رفتم. چمدان کهنه ام را برداشتم. یک مقدار از رخت و لباس هایم را در آن ریختم. گردن بند پدرم
را به گردن بستم. انگشتری را که مادرم داده بود به انگشتم کردم. اشرفی را که برای تولد پسرم به من داده بود برداشتم.
:رحیم گفت
.آن را بده به من -
:مادرش گفت
.رحیم ول کن -
.خودم داده ام. می خواهم بگیرم -
اشرفی را به طرفش پرتاب کردم که فورا برداشت و با النگوها در جیبش گذاشت. به در اتاق رفتم و بچه ام را از بؽل
مادرشوهرم کشیدم. چمدان را برداشتم. چادر به سر افکندم و در حالی که زیر سنگینی بار پسرم و چمدان به چپ و راست
.متمایل می شدم از اتاق خارج شدم. کفش هایم را به پا کردم
من هم مثل خود او شده بودم. لنگه .یک لنگه کفش رحیم جلوی پایم بود. پشت آن را خوابانده بود. با حرص به آن لگد زدم
کفش در حیاط افتاد و کنار حوض متوقؾ شد. باید زودتر می رفتم. تا به نسخه دوم این مادر و پسر تبدیل نشده ام باید
.بروم. تا پیش از این که سراپا ؼرق شوم باید بروم. من نتوانسته بودم رحیم را آدم کنم. ولی خودم داشتم مثل او می شدم
وسط پله ها بودم که از اتاق بیرون آمد. با پای برهنه دنبالم دوید و چون دید که به خاطر سنگینی بار آرام آرام از پله ها
.پایین می روم، از وسط پلکان به میان حیاط جست زد و دوید جلوی پله دالانی که به در کوچه منتهی می شد
:نشست و راهم را بست. دست ها را به سینه زده بود. مادرش گفت
.محبوبه جان، ول کن. کوتاه بیا -
:رحیم گفت
.تو کار نداشته باش -
:به مقابلش رسیدم. به آن چهره آشفته، به آن لات بی سر و پا خیره شدم. در چشم من حالا او یک رذل اوباش بود. گفتم
.ردشو. بگذار بروم -
:گفتم .جوابی نداد. همچنان که نیش خود را وقیحانه باز کرده بود به من خیره شد
.برو کنار. می خواهم بروم -
می خواهی بروی؟ به همین سادگی؟ خانه مرا بار کرده ای و می خواهی بروی؟ -
.نگاهی به چمدان کردم و آن را محکم به زمین کوبیدم
.حالا رد شو، می خواهم بروم -
!خوب، این از نصفش. ولی نصفه اصل کاری مانده -
.مبهوت به او خیره شدم
.اصل کاری -
romangram.com | @romangram_com