#بامداد_خمار_پارت_172
.صبر کن. خودم در می آورم -
:دستم را رها کرد
.در بیاور. به زبان خوش در بیاور -
:النگوها را بیرون کشیدم و به طرفش پرتاب کردم
.بگیر و برو گمشو -
.پدرت گم شود -
:این بار من دیوانه شدم. به طرفش دویدم
خفه شو. اسم پدرم را نیاور. دهانت را آب بکش. تو لایق نیستی کفش های پدرم را هم جفت کنی. اسم پدرم را تو این -
.خانه خراب شده نبر، مرتیکه بی همه چیز بی آبرو
بی همه چیز پدرت است. بی آبرو پدر پدرسوخته ات است که اگر آبرو داشت، دختر پانزده ساله اش پاشنه دکان مرا از -
.... جا نمی کند. همان پدر پدر سگت که
:فریاد زدم
.پدرسگ تو هستی که دنبال هر سگ ماده هرزه ای می دوی. که به خاطر رفتن کوکب به مادرت پارس می کنی -
ضربه ای که به صورتم زد چنان شدید بود که اول چیزی نفهمیدم. تلو تلو خوردم و دست به دیوار گرفتم. انتظار این یکی
را دیگر اصلا نداشتم. شاید هنوز از ته دل امیدوار بودم که پشیمان شود. با این ضربه از آسمان به زمین افتادم. پر و بالم
.سوخت. این سیلی چشم مرا به روی واقعیات گشود
درد کمتر از سوز دل آزارم می داد. مدتی با حیرت به روی او نگاه کردم. یک دستم به دیوار و دست دیگرم به صورتم
:بود. گفتم
حق داری. تقصیر من است. این سیلی حقم بود. بد ؼلطی کردم که زن تو شدم. ولی دیگر یک لحظه هم توی این خانه -
.نمی مانم
مادرش با نگرانی دم در اتاق ظاهر شد. پسرم در آؼوشش بود که لب ورچیده و با بؽض به ما نگاه می کرد. چانه اش می
:لرزید و آماده گریه بود. به شدت ترسیده بود. رحیم گفت
برو ببینم کجا می روی؟ -
:گفتم
.بنشین و تماشا کن -
:مادرش با لحنی که ناگهان نرم شده بود گفت
.محبوب جان، بیا و از خر شیطان پیاده شو -
:رحیم گفت
.ولش کن. بگذار ببینم چه طور می رود -
romangram.com | @romangram_com