#بامداد_خمار_پارت_171

.بیا، این هم پیراهن کرپ داشین. صاحب منصبی مرا هم خواب ببینی -
از او سیر شده بودم. بیزار شده بودم. در حالی که قدم به قدم به او نزدیک می شدم، در چشمش خیره شدم و با کلماتی
:شمرده گفتم
ؼلط کردم زن تو شدم. برو و دیگر اسم مرا هم نیاور. برو پیش همان کوکب جانت. تو لیاقت همین زن ها را داری. -
.اصلا برو بگیرش. بر من لعنت اگر بگویم چرا
نمی دانستم آیا قیافه من هم در چشم او همان قدر زننده است که چهره او در چشم من می نمود؟ همان قدر کریه؟ همان قدر
:نفرت انگیز؟ فریاد زد
.می روم می گیرمش. به کوری چشم تو هم که شده می گیرمش -
.به جهنم -
:تا وسط تالار رفته بود که بازگشت و گفت
زن گرفتن پول می خواهد. پول ها را کجا گذاشته ای؟ -
:دنبال پول روی طاقچه گشت. آن جا نبودند. فریاد زد
گفتم پول ها را کجا گذاشته ای؟ -
.آخر ماه است. چه پولی؟ همه را پلو و خورشت کردی، قاب قاب میوه کردی چپاندی توی شکم فامیل محترمت -
خوب کردم. تا چشمت در بیاید. کجاست؟ این صاحب مرده کجاست؟ -
کلید در صندوقم را می خواست که به دستور خودش، از وقتی که مادرش نزد ما آمده بود، همیشه در آن را قفل می کردم
.و زیر فرش می گذاشتم و هر وقت از خانه خارج می شدم، با خودم می بردم
لبه فرش را بالا زد و کلید را برداشت. در صندوق را باز کرد. مقدار ناچیزی پول در آن بود. آن را برداشت. و وقتی
:مبلػ اندک آن را دید، نگاهی به چپ و راست کرد و شال کشمیر را برداشت. فریاد زدم
آن را کجا می بری؟ -
.هر جا دلم بخواهد -
:جلو آمد

.آن را در بیاور ببینم -
چی را؟ -
.النگو را -
.در نمی آورم. خجالت بکش -
.گفتم در بیاور -
دیوانه شده بود. باور نمی کردم که بیدار باشم. با خشونت دستم را گرفت و النگوها را کشید. همان النگوهایی که خواهرم
:گفتم .سر عقد به من داده بود. پوست دستم خراشیده شد

romangram.com | @romangram_com