#بامداد_خمار_پارت_170
زبانت دراز شده؟ هار شده ای؟ چی شده؟ چه از جانم می خواهی؟ -
.چشمانش دریده، مثل حیوان نری بود که ماده اش را از او جدا کرده باشند
:آه که چه قدر از جزء جزء بدن او و از آن دست های زمخت و بدقواره نفرت داشتم. آیا این همان رحیم بود؟ گفتم
.هیچ. از جانت هیچ نمی خواهم. برو هر ؼلطی می خواهی بکن. دیگر نمی خواهم حتی ریختت را هم ببینم -
:مادرش سر رسید
پس می خواهی ریختش را نبینی؟ زیر سرت بلند شده؟ -
.رو به رحیم کرد
اگر دو تا بچه دیگر توی دامنش گذاشته بودی، این طور زبان در نمی آورد. زن اگر اسیر بچه نباشد، هوایی می شود. -
اگر هر روز مجبور باشد کهنه عوض کند و کثافت بشوید، دیگر فرصت نمی کند هزار ننگ به کس و کار شوهرش ببندد
.و شوهرش را حاضر و ؼایب کند
:با حرص به حیاط رفت تا پسرم را آرام کند. از پنجره گفتم
.خانم، شما دخالت نکنید. احترام خودتان را حفظ کنید -
باد بهار با لبه دامنش و گوشه های چارقدش بازی می کرد. من بهار را احساس نمی کردم. بوی پیچ امین الدله را احساس
:نمی کردم. لطافت این فصل و شکوه طبیعت را نمی دیدم. به سوی پنجره چرخید و گفت
تو احترامی هم باقی گذاشته ای؟ من که می دانم دلت از کجا پر است. می دانم چرا بهانه می گیری. می خواهی رحیم -
برود توی نظام. دلت برای او نسوخته. فقط می خواهی او لباس نظامی بپوشد. چکمه به پا کند. شمشیر ببندد و صاحب
.منصب شود تا تو هم بتوانی پیراهن کرپ بپوشی و به این و آن فخر بپوشی. نترس، پیراهن کرپ داشین را که دوخته ای
.صاحب منصبش را هم پیدا می کنی. آن قدرها هم بی دست و پا نیستی
:دست ها را با استیصال بلند کردم و گفتم
.وای، خدایا -
.ازهر طرؾ در محاصره افتاده بودم. حالا گناهکار هم شده بودم. رحیم مثل خرس تیر خورده از جا کنده شد
.کو؟ کجاست این پیراهن -
:فریاد زدم
نکن رحیم. به پیراهنم چه کار داری؟ -
پیراهنم را خیلی دوست داشتم. آن را پشت پرده به میخی آویخته بودم و رویش چادرنماز کهنه ای کشیده بودم که کثیؾ
.نشود
با چند قدم بلند به اتاق خواب رفت. نتوانستم به او برسم. پرده را کنار زد و پیراهن را برداشت. یقه آن را با دو دست کشید
تا پاره کند. زورش نرسید. مثل حیوانی با دندان به جان پیراهن افتاد و بعد با دو دست از دو طرؾ آن را کشید و پاره کرد
:و از پنجره توی حیاط انداخت و گفت
romangram.com | @romangram_com