#بامداد_خمار_پارت_169
رفتند. حالا خیال راحت شد؟ -
:مادرش گفت
!چرا خیال من راحت بشود؟ خیال خانمت راحت تر شد. بیا ببین از صبح تا به حال چه قشقرقی راه انداخته -
:رحیم گفت
.ؼلط می کند -
خشمناک پله ها را دو تا یکی طی کرد و بالا آمد. هوا لطیؾ و بهاری بود. بوی بهار می آمد. در اتاق را به هم زد و وارد
.شد
:رو به روی من ایستاد و گفت
آخر بگو ببینم حرؾ حساب تو چیست؟ -
:پرسیدم
راستی راستی نمی دانی چیست؟ خجالت نمی کشی؟ -
چه کار کرده ام که خجالت بکشم؟ آدم کشته ام؟ -
خیال کردی من احمق هستم؟ نفهمیدم شب ها کجا می رفتی؟ -
حتی رؼبت نمی کردم اسم او را بر زبان بیاورم. انتظار داشتم رحیم حاشا کند. ثابت کند که اشتباه کرده ام. ولی او با
:خونسردی گفت
خوب، رفتم که رفتم. خوب کردم که رفتم. حالا چه می گویی؟ -
:با چشمانی که می خواست از حدقه بیرون بزند، به او نگاه کردم و فریاد زدم
رفتی که رفتی؟ حیا نمی کنی؟ زنت را گذاشته ای رفته ای معلوم نیست کجا! تازه گردن کلفتی هم می کنی؟ به تو نگفت -
برو گمشو؟
.نه که نگفت. خاطرم را می خواهد -
:پشت به او کردم و ادایش را درآوردم
خاطرم را می خواهد. بس کن رحیم، شرم نمی کنی؟ این زن خجالت نکشید؟ حیا نکرد؟ -
!مگر تو خجالت می کشیدی؟ تو هم که مثل او بودی -
مگر چه کار کردم؟ به اتاقت آمدم؟ -
.آب گیر نیاوردی، وگرنه شناگر ماهری بودی -
:تیر به هدؾ خورد. آه از نهادم برآمد. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. گفتم
.راست می گویی. لیاقت زن پست فطرتی مثل من شوهری مثل توست -
:صدایش به فریاد بلند شد
romangram.com | @romangram_com