#بامداد_خمار_پارت_168
.چه کار کرده؟ شب ها می رفت سراغ کوکب -
:گفتم و پشیمان شدم. مادرشوهرم چشم ها را دراند
وا، چه حرؾ ها! حالا دیگر برای ما رنگ در می آوری؟ -
.رنگ نیست خانم. چه رنگی؟ ننگ است -
:با خونسردی گفت
.نه جانم. خیال کرده ای. نه رحیم این کاره است، نه کوکب -
.خودم دیدم خانم. من که بچه نیستم. شب ها تا صبح بیدار بودم -
خوب، اگر راست می گویی می خواستی بروی یقه اش را بگیری و از بؽل او بکشی بیرون. چرا نرفتی؟ می خواستی -
.بروی آبروی هر دو را بریزی
راست می گفت. چرا نرفتم؟ چون ممکن نبود. فکر آن هم برای من ثقیل بود. هرگز نمی توانستم. قادر نبودم چنین کاری
.بکنم
.می ترسیدم پدر کوکب بیاید و خون به پا شود -
.نه جانم. می ترسیدی مجبور بشود او را عقد کند -
.عقدش کند؟ این آشؽال را؟ مگر من مرده باشم که او را عقد کند -
اعتراض می کردم و از دست خودم در عذاب بودم. برای چیزی می جنگیدم که دیگر برایم ارزشی نداشت و با این همه
.دلم می خواست پیروز شوم
چرا نباید عقدش کند؟ چرا ناراحت می شوی؟ مگر او ناراحت شد که تو آمدی نامزدش را از چنگش در آوردی؟ مگر تو -
رحیم را قر نزدی؟
.من قر نزدم. خودش او را نمی خواست. حالا که از من سیر شده، دنبال قر و اطوار این زنیکه افتاده -
خودم از کلمات سبکی که از دهانم خارج می شد، از سر و کله زدن با این زن، از خودم تعجب می کردم. می دیدم که قدم
:به قدم در مرداب فرو می روم و باز نمی توانستم جلوی زبانم را بگیرم. با خنده گفت
چه طور قر و اطوار برای تو خوب بود، برای کوکب بد است؟ خب، همه چیز خوب را می خواهند. پسرم خوشگل -
است. خوش بر و رو است. زن ها و دخترها ولش نمی کنند. تقصیر او چیست؟ چه طور برای تو خوب بود، برای کوکب
اخ است؟ هرکس پول ندارد، دل هم ندارد؟
:از جا بلند شدم
.تا من باشم دیگر برای شما درد دل نکنم. من همین امروز تکلیفم را با رحیم روشن می کنم -
مثل شیر ؼران در اتاق تالار بالا و پایین می رفتم. مادرش در حیاط می رفت و می آمد و ؼرؼر می کرد. پسرم ولو بود.
گاهی دنبال مادربزرگش می دوید و گاه به سراغ من می آمد. از رفتار ما سر در نمی آورد. در باز شد و رحیم وارد شد و
:خطاب به مادرش گفت
romangram.com | @romangram_com