#بامداد_خمار_پارت_167
:با پوزخند گفتم
.الان؟ دم ظهری؟ حالا وقت رفتن به ورامین است؟ نترس، تعارؾ می کنند. اگر تو هم بگویی بروند نمی روند -
:مادرش در حالی که روی یک پا تکیه می کرد، تلق تلق کنان از پله ها پایین آمد و با صدای خشمناکی گفت
.چی چی را تعارؾ کند بمانند؟ پدر من در آمد بسکه دیگ بالا و پایین گذاشتم. کنگر خورده اند و لنگر انداخته اند -
مثل اینکه فرشته رحمتی بود .برای نخستین بار دلم می خواست دست به گردنش بیندازم و صورت چروکیده او را ببوسم
:که خداوند از آسمان برای من فرستاده بود. رحیم صدایش را بلند کرد و به سوی مادرش چرخید
!به تو چه مربوط است؟ نمی خواهد تودیگ بالا و پایین بگذاری -
خوب می دانست چه طور مادرش .وقتی پای منافع خودش در میان بود، چشم به روی مادر و احترام مادری هم می بست
.را سر جای خود بنشاند. زمانی عرق مادر و فرزندی در او بیدار می شد که پای من به میان می آمد
حرؾ نمی زدم. دیگر نمی گفتم ساکت باشید، آهسته صحبت کنید. دیگر نمی گفتم زشت است، مهمان ها می شنوند. زیرا
!که گناه این سر و صدا به گردن من نبود. من در پذیرایی کوتاهی نکرده بودم. از هیچ جهت
:مادرش در حالی که گردن و کمر خود را پیچ و تاب می داد پرسید
حالا چه شده که آقا این قدر برای پسرخاله پستان به تنور می چسبانند؟ -
:رحیم متوجه نیش کلام او شد و گفت
.دهانت را چفت کن -
.من خودم را سرگرم فوت کردن هیزم های زیر دیگ کرده بودم
!چفت نمی کنم. پدرم درآمد. ببین شب ها توی این انباری ساس ها چه به سرم آورده اند -
آستین یک دست خود را تا آرنج بالا زد. الحق و الانصاؾ که ساس ها پدرش را در آورده بودند. تمام دستش گله به گله
:سرخ و متورم بود. ادامه داد
تمام بدنم را تکه پاره کرده اند. شب تا الاه صبح راه می روم. سر و سینه و پشتم را می خارانم. به تو بگویم رحیم، مبادا -
.تعارفشان کنی ها! ..... اگر هم خودشان ماندند، من امشب می آیم توی تالار پیش کوکب می خوابم
.دلم خنک شد. پسرخاله و اهل بیتش رفتند و رحیم هم همراه آن ها رفت تا راهیشان کند و برگردد
:ظهر شده بود. با مادرشوهرم در اتاق نشسته بودیم. ناگهان بی مقدمه پرسید
!محبوب، چه قدر رنگت زرد شده! پژمرده شده ای -
با این تصور که چون ساس ها بدنش را تکه پاره کرده اند از پسرخاله دلگیر است و با من همدردی خواهد کرد، درد دلم
:باز شد، زدم زیر گریه و گفتم
.از دست رحیم -
رحیم؟ مگر چه کار کرده؟ -
:هق هق کنان گفتم
romangram.com | @romangram_com