#بامداد_خمار_پارت_166

.پس من هم کمکت می کنم -
ظرؾ ها را دسته دسته با هم بیرون می بردند و بیش از مدتی که لازم بود، طول می کشید تا برگردند. رحیم برافروخته و
.کوکب ساکت
می خواستم از جا بلند شوم و بگویم که خودم این کار را می کنم، ولی نا نداشتم. کؾ پاهایم یخ کرده بود. انگار دو تکه
سنگ. مادرشوهرم یا متوجه نبود یا به روی خود نمی آورد. پسرخاله قلیان می کشید. چای می نوشید و از طمع و
پرخوری زن های صیؽه اش، از بیماری زنی که از همه زرنگ تر بود، گله و شکایت می کرد. پسر بی کمالش که انگار
.از هفت دولت آزاد بود، باز پاهایش را با آن جوراب های متعفن دراز کرده و با لذت چرت می زد

دوباره هنگام خواب فرا رسید. دوباره من تظاهر به خوابیدن کردم. دوباره او تظاهر به خوابیدن کرد. به نظرم رسید که
امشب چندان هم از بیدار بودن من واهمه ندارد. زیرا خیلی زودتر از مدت زمانی که برای خواب رفتن من لازم بود، در
حالی که هنوز احتمال می رفت بیدار باشم، آهسته از جا برخاست. کمی مکث کرد. باز صدای تق در. باز صدای بسته
شدن در و باز عذاب من که از عذاب مرگ وحشتناک تر بود. که به زبان نمی آید. دوباره سرم داغ شد. نفس هایم به
شماره افتاد. برای نفس کشیدن تقلا می کردم. دوباره نشستم و سرم را میان دو دست گرفتم و فشردم. باز همه جا را تیره
.می دیدم. نفس عمیقی کشیدم
!خدایا نجاتم بده. آه که چه ؼلطی کرده بودم! چه ؼلطی کرده بودم
در آیینه به خود نگریستم و از .باز صبح قدرت برخاستن نداشتم. به صورت رحیم نگاه نمی کردم. انگار یک نعش بودم
رنگ چهره ام تعجب کردم. یکه خوردم. هر بچه ای حال نزار مرا می فهمید. عجب این که این انسان هایی که مثل کرم
که حال .در هم می لولیدند، این مردمانی که از اصول اخلاقی فرسنگ ها به دور بودند، انگار نه انگار که مرا می دیدند
من مرؼی بودم که باید برایشان تخم .مرا می فهمیدند. که متوجه سکوت و بی اعتنایی من شده اند. سرشان به آخور بود
.طلا می گذاشتم. همین برای آن ها کافی بود
رحیم از پله ها پایین آمد. می .روز سوم بود. توی مطبخ بودم. بیهوده وقت گذرانی می کردم. سر خود را گرم می کردم
.بلافاصله صدای پای مادرش هم در حیاط پیچید .خواست با من صحبت کند. نمی خواستم رویش را ببینم
آمد و بالای پلکان که به مطبخ منتهی می شد ایستاد. دستش را به طاق کوتاه و قوسی بالای پله ها تکیه داد و گوش ایستاد.
:رحیم با التماس می گفت
.محبوب جان، امشب هم تعارؾ کن بمانند -
!خودت تعارؾ کن، من چه کاره ام -
.تا تو تعارؾ نکنی که نمی مانند -
:پشت به او کردم و گفتم
.دیشب که خوب بی تعارؾ ماندند -
.اما حالا پسرخاله می خواهد برود -

romangram.com | @romangram_com