#بامداد_خمار_پارت_165
.چشمانی باز از گوشه پنجره که از کنار پشت دری دیده می شد
رحیم آمد و آهسته کنارم روی زمین .آن قدر به آسمان خیره شدم، تا خاکستری شد. در صدا کرد. تق .... چشمانم را بستم
دراز کشی
صبح حال خودم را نمی فهمیدم. سر درد داشتم. رفتم توی مطبخ و خود را سرگرم کمک به مادرشوهرم کردم. دلم نمی
.خواست چشمم به صورت آن زن کثیؾ بی سر و پا بیفتد. نمی خواستم چشمم به رحیم و زاد و رودش بیفتد
رحیم که سرکار نرفته بود، از نبودن من در اتاق ناراضی نبود. می رفت و می آمد، بلبل زبانی می کرد. صدای صحبت و
صبحانه خوردند و نرفتند. پس چرا نمی روند؟ دلم پر بود. دلم خون بود. .خنده او را با آن زن و پدر و برادرش می شنیدم
:وقت ناهار فرا رسید. مادرشوهرم گفت
.تو برو توی اتاق. خوب نیست، بهشان برمی خورد. من ناهار می کشم -
.نه خانم. شما بروید. من همین جا هستم -
:یک دفعه کفگیر را به زمین گذاشت. دست ها را به کمر زد و گفت
چته محبوبه؟ باز چه شده عنقت توی هم رفته؟ به خاطر این است که پسر خواهر بیچاره من یک شب به این جا آمده؟ -
:گفتم
.... ولم کنید خانم. حوصله ندارم ها! دیگر شما سر به سرم نگذارید. دلم به اندازه کافی خون هست -
:دهان باز کرد و گفت
..... وا! دلت خون است؟ چه شده که دلت -
بالای پله ها توی حیاط با رحیم رو به رو .پشت به او کردم و از پله ها بالا آمدم. پاها را محکم بر پلکان مطبخ می کوبیدم
:شدم. آهسته و عجولانه گفت
.ببین محبوبه، نگذاری امشب بروند ها! اصرار کن بمانند. تا تو نگویی نمی مانند -
چه قدر این مرد پرمایه بود. چه طور خجالت نمی کشید؟ دلم می خواست بگویم به جهنم که نمانند. بروند آن جا که عرب
نی انداخت. ولی اگر این را می گفتم، باید توضیح هم می دادم که چرا دلم نمی خواهد آن ها بمانند. آن وقت روی رحیم
بیشتر باز می شد. پرده حیا پاره می شد. اصلا شاید هم من اشتباه می کنم.... شاید .... با ؼیظ لبانم را به یکدیگر فشردم.
.نگاه تندی به او انداختم و دور شدم
.لازم نشد من تعارؾ کنم. خود آن ها بدون تعارؾ ماندند
:امشب دیگر کوکب وقیح تر شده بود. به مادرشوهرم گفت
.امشب دیگر نوبت من است. شما پختید، من ظرؾ ها را جمع می کنم و می شویم -
:مادرشوهرم رو به من کرد و گفت
.ببین چه دختر کدبانویی است؟ ماشاالله فرز و زرنگ -
:نیش کلامش زهرآگین بود. رحیم گفت
romangram.com | @romangram_com