#بامداد_خمار_پارت_159

چراغ بادی را برداشت و رفت. در کوچه را گشود. صدای سلام و خوش و بش، صدای پای مادرشوهرم، و بعد تعارفات
.او را شنیدم
به به، مشرؾ فرمودید. قدم به چشم. شما کجا این جا کجا؟ راه گم کرده اید؟ چه عجب؟ -
:صدای زمخت و خشن مردی را شنیدم. درهم و برهم تعارؾ می کردند. رحیم با عجله وارد اتاق شد
.پاشو محبوب، پاشو. مهمان آمده. پسرخاله است با پسر و دخترش -

آن قدر دستپاچه بود که انگار صدراعظم سر زده از راه رسیده. اتاق را به سرعت مرتب کرد. بساط خطاطی را برداشت
و سرجای خود گذاشت. من چادر نمازم را بر سر افکندم و آماده شدم تا با خانواده شوهرم رو به رو شوم. در باز شد.
:مادرشوهرم گفت
.نه، بفرمایید. جان شما نمی شود. اول شما بفرمایید -
دو مرد درشت هیکل، شبیه به همان ها که در شمیران یا قلهک توی باغ عموجان یا پدرم کار می کردند، در ایوان ایستاده
بودند. کت و شلوار کهنه و ارزانقیمت به تن داشتند و کفش های کهنه خود را که هر یک از گل و خاشاک دو برار معمول
وزن داشتند از پای می کندند. وارد اتاق شدند و به همراه خود بوی باران، بوی عرق پا، بوی چپق و چوب سوخته، و بوی
.لباس چرک را که از باران نم برداشته بود، وارد اتاق کردند. کثیؾ و نخراشیده و تنومند بودند
از شکل و شمایل و استشام بوی بد آن ها حالم به هم خورد. به دنبال آن ها زن جوان ریزه میزه ای وارد اتاق شد. زیبا
.نبود. ولی نمی شد بگویی زشت است
پوست سبزه و چشمان ریز و لبان باریک داشت. دماؼش سربالا بود. روی هم رفته با نمک و تو دل برو بود. چادر و سر
و وضعش چندان بهتر از همراهانش نبود. ارسی ها را کند و وارد اتاق شد. متوجه شدم که جوراب هایش وصله داشت.
دلم سوخت. جلوی پیراهن چیتی که به تن داشت از لک و چربی و بر اثر خشک کردن دست ها کثیؾ بود. مثل قاب
دستمال بوی نا می داد. با همه این ها، افراد فامیل شوهر من بودند. ادب حکم می کرد که به آن ها احترام بگذارم و
.گذاشتم
:مرد ؼول پیکر با صدای نخراشیده و کشداری گفت
.سام علیکم -
:گفتم
.بفرمایید، قدم به چشم. صفا آوردید -
به همراه او پسر و دخترش وارد شدند. دخترش با لبخند شیرینی سلام و احوالپرسی کرد. یاد روز خواستگاری پسر
عطاالدوله افتادم. یاد مادرش، خواهرش و آن زن برادر خوشگلش با چشم های پرناز و لبخند شرمگین و محترمانه. خوب،
!پسره را نمی خواستم، زور که نبود
مردها حد خود را می دانستند. بلافاصله تحت تاثیر واقع شدند. هیبت من آن را گرفته بود. نوکروار دست ها را مقابل خود
:به هم گرفته بودند. همان جا، کنار در نشستند. زنک وقیح و پررو بود. بالای اتاق نشست و در پاسخ مادرشوهرم گفت

romangram.com | @romangram_com