#بامداد_خمار_پارت_160

!نه خاله جان، نه. به جان شما شام خورده ایم. رودربایستی که نداریم -
با این همه، با مادرشوهرم به مطبخ رفتم و کمک کردم تا یک سینی ؼذا از آنچه از شام مانده بود آماده کند. مادرشوهرم
:رو به من کرد و گفت
.نه. این طور خوب نیست محبوبه جان. برو یکی از قاب های چینی ات را بیاور. من جلوی این ها آبرو دارم -
قاب را آوردم ولی خون خونم را خورد. نه به خاطر قاب. بلکه از این که می کوشید این مرد خشن و عامی را در برابر
.من محترم و بزرگ جلوه دهد. می خواست وادارم کند تا در مقابل آن ها کرنش کنم

محبوب جان، امشب توی سینی ؼذا را ببر. آخر تو خانم خانه هستی. از تو توقع دارند. باید خیلی به پسرخاله تعارؾ -
.کنی. زود می رنجد
:با خرد کردن من احساس حقارت خود را تسکین می داد. پرسیدم
خانم، پسرخاله چه کاره هستند؟ -
:با تفرعن گفت
لباس دوخته می فروشد. نگاه نکن .نمی دانی. از آن کار و بار چاق هاست. توی بازار دوخته فروش ها یک دکان دارد -
که خانه اش ورامین است. یک خانه هم در شهر دارد. سه تا زن صیؽه کرده. اول یک رعیتی کوچک در ورامین داشت.
حالا بیا و ببین چه درآمدی از دوخته فروشی دارد! هرسه صیؽه ها را در خانه شهرش نشانده. خرجشان را می دهد. پول
.و نان و گوشت و قند و چیشان را می دهد. آن ها هم برایش لباس می دوزند. یکی از یکی بهتر. کار و بارش کوک است
:پرسیدم
زنش ناراحت نیست؟ ؼصه نمی خورد؟ حرفی نمی زند؟ -
:به سویم براق شد
چرا ناراحت باشد؟ نانش به جا. آبش به جا. خانم اول و آخر اوست. از او این دو بچه را دارد. دیگر چه می خواهد؟ -
کیفش را او می کند. می گویند تا به حال هیچ شبی در خانه .مرگ می خواهد برود گیلان. صیؽه ها زحمت می کشند
.صیؽه ها نخوابیده. خانه و زندگی اصلیش در ورامین است. صیؽه ها کارش را می چرخانند. امورش را می گذرانند
دانستم چرا صیؽه گرفته. در بازار دوخته فروش ها که لباس هایی با پارچه ارزانقیمت فروخته می شد و یا لباس های کهنه
را تعمیر می کردند، دستی در آن ها می بردند و سپس آن ها را می فروختند، داشتن کارگر ارزان یا مفت ؼنیمتی بود. این
مرد نخراشیده با زرنگی زن های محتاج را صیؽه کرده و به کار می گرفت. امثال او فراوان بودند. زن ها هم به رقابت با
یکدیگر و برای جلب توجه شوهر خویش، شبانه روز جان می کندند و محصول کار خود را به شوهر می دادند تا بفروشد
و در عوض به گوشت و نان و داشتن سرپناهی راضی بودند. از این که شوهری بالای سر خود دارند، دلشاد بودند. با
.نفرت سینی شام را چیدم
:مادرشوهرم با لحنی پخته و متین، با کلماتی شمرده گفت
آخر می دانی چیست، نه این که من قهر رفته بودم خانه این ها – البته من که بهشان نگفتم قهر آمده ام. گفتم آمده ام دیدن -

romangram.com | @romangram_com