#بامداد_خمار_پارت_158

جا افتاده بودم و خودم می دانستم. از .سرحال و شاد و شنگول بودم. خوشگل شده بودم. بلندتر و لاؼرتر از سابق شده بودم
:تصور واکنش رحیم دلم ضعؾ می رفت. از حسادت مادرش پی می بردم که چه قدر زیبا شده ام و کیؾ می کردم. پرسید
این همه بزک دوزک برای تو خانه است؟ -
:خندیدم
.خوب بعله، مگر آدم فقط باید توی کوچه مرتب باشد؟ این همه بزک دوزک برای شوهرم است -
:لب هایش را از فرط حسد و کینه به یکدیگر فشرد و با طعنه گفت

والله ما که اگر سرمان را شانه می زدیم و یا لپ هایمان را با گل لاله عباسی سرخ می کردیم، مادرشوهر هزار بد و بی -
.راه بارمان می کرد. می گفت زیر سرت بلند شده و تا یک کتک سیر از شوهرمان نمی خوردیم ولمان نمی کرد
:با خونسردی گفتم
.مادرشوهرتان کار بدی می کرد -
.و از کنار آیینه همچنان به خودم ور رفتم
:قری به سر و گردن داد و اضافه کرد
.نمی دانم ..... شاید ما بلد نبودیم. شاید ما عرضه نداشتیم از این زرنگی ها بکنیم -
.رحیم به خانه برگشت و او فورا ساکت شد. از سر ترس بود یا از روی سیاست
خنده شیطنت آمیز رحیم و نگاه مشتاقش به من گفت که موفق شده ام. بعد از شام کنارم نشست. مادرش پسرم را که خوابیده
بود بلند کرد و با خود برد. از وقتی پسرم را از شیر گرفته بودم، او به زور و اصرار بچه را از ما جدا کرده بود و شب
ها پهلوی خودش می خواباند، نه این که ناراحت باشم. من به داشتن دایه عادت داشتم. در خانواده ای نظیر خانواده خودم
ولی مشکل این جا بود که مادرشوهرم پسرم را .کمتر بچه ای شب ها در کنار مادرش می خوابید. دایه ها مادر دوم بودند
علیه من تحریک می کرد. سعی می کرد آن قدر او را به خود وابسته کند تا هرگز نتواند جدا از مادربزرگش زندگی کند.
تا ناگزیر باشم به زندگی با او تن در دهم. وقتی او از در خارج شد، رحیم بساط خوشنویسی را پس زد وکنار من نشست و
:پرسید
چه خبر شده که چشمانت باز قصد جان مرا کرده اند؟ -
:خندیدم. دوباره گفت
محبوب، تو چه کارمی کنی که هر روز خوشگل تر می شوی؟ -
:روی دست چپ تکیه کرده و به سوی من خم شده بود. گفتم
.هیچ. فقط شوهر خوبی دارم -
فقط همین؟ -
نگاهش، خنده شیطنت آمیزش، جاذبه وجودش، همه مرا به خود می خواند. باران تندی می بارید. چشمانم را بستم. صدای
.در کوچه بلند شد. این وقت شب؟! رحیم با اکراه از جا بلند شد و من با اکراه از او دور شدم

romangram.com | @romangram_com