#بامداد_خمار_پارت_157
شوم. مادرشوهرم وارد اتاق شد تا سماور را ببرد. لباس را به تنم دید. با ؼیظ سر به سوی دیگر برگرداند و بیرون رفت.
:یک کلمه حرؾ نزد. نه بد گفت و نه خوب. دایه جانم گفت
!حسودیش می شودها -
!نه دایه جان، تو هم چه حرؾ ها می زنی -
.تو هرچه دلت می خواهد بگو، ولی من گیسم را توی آسیاب سفید نکرده ام -
دل خودم بیشتر خون بود. دیگر به خوبی معنای اشارات و نگاه های مادرشوهرم را می فهمیدم. در دل می گفتم، بر من
لعنت اگر باز بچه دار شوم. تا وضع بر این منوال است، همین یکی برای هفت پشتم کافی است. عروسک کشور و زیور
شده بودم. از دو طرؾ مرا می کشیدند. پدر و مادرم از یک سو، و مادرشوهر و شوهرم از سوی دیگر، و من پاره پاره
.می شدم
.عادت ماهیانه ام باز به من می گفت که این ماه نیز حامله نیستم
یکی دو ماه بود که پسرم را از شیر گرفته بودم. باز مادرشوهرم عصبانی و بدخلق بود. دائما گوش به زنگ بود. گوش به
:زنگ حاملگی من. می گفت
.آخر از بس ضعیؾ هستی. جان نداری. باید دوا و درمان کنی -
:من که چندان مشتاق بچه دار شدن نبودم، با خونسردی می گفتم
.نه خانم، از ضعؾ نیست. آخر من این مدت بچه شیر می دادم -
.آن وقت هم که بچه شیر نمی دادی دیدیم. آدم سر و مر و گنده از خانه پدرش بیاید، آن وقت تا شش ماه حامله نشود -
:ول کن نبود. دست از سرم برنمی داشت. می دانستم حریؾ زبان این زن نمی شوم. ولی باز گفتم
.شاید ضعؾ از رحیم باشد -
:دست هایش را به کمر زد
وا! دیگه چی! پس این یکی از کجا آمده؟ پسر الماس خان ضعیؾ باشد؟ وقتی قداره می کشید یک محله را قرق می کرد. -
.من هم همیشه یا حامله بودم و یا بچه شیر می دادم. حالا اگر همه بچه هایم مردند امری است علیحده
کم کم از زبان این زن پی به شخصیت خانواده ای می بردم. که عروسشان شده بودم. می فهمیدم و نمی خواستم بدانم. هر
لحظه دردی به دردهایم افزوده می شد. کم کم معنی اصالت و مفهوم بی استخوان دستگیرم می شد. به خودم می گفتم رحیم
.فرق می کند. او خوب است. بهتر می شود. درست می شود
از حمام آمده بودم. لباس کرپ دوشینم را که هنوز نگذاشته بودم رحیم ببیند پوشیدم. موهایم را روی شانه ریختم. بزک
عطر زدم. مادرشوهرم که کنار سفره شام منتظر آمدن رحیم نشسته بود، با نگاهی سرشار از حسد زیر چشمی .کردم
.براندازم کرد
!اوقور به خیر. خیر باشد -
.هیچ جا. همین جا. توی خانه -
romangram.com | @romangram_com