#بامداد_خمار_پارت_156

:لبخندی کنایه آمیز پرسید
مثل این که امروز سرحال هستی، کجا بودی؟
.با دایه جانم رفتم پارچه خریدم. برد بدهد برایم بدوزند و بیاورد -
.خوب، به سلامتی. انشاالله به عروسی و مهمانی بپوشی -
:سرم را بالا گرفتم و با تبختر گفتم
.اتفاقا عروسی که در پیش هست. عروسی منصور آقاست -
مبارک است انشاالله. با کی؟ -
:بادی به ؼبؽب انداختم و گفتم
.با دختر گیتی آرا. می گویند پدرش مرد دانشمندی است -
:گفتم .و چون عکس العملی نشان نداد، دانستم که باید به زبان خودش با او صحبت کنم
.مادرش شازده است -
:پوزخندی از سر تمسخر زد
!آهان، از همان شازده قراضه ها؟ -

:نیش زبانش سخت دردناک بود. پرخاشجویانه گفتم
.حالا دیگر خانم گیتی آرا شازده قراضه شد؟ یک تهران او را می شناسند. اگر شما نمی شناسید امری است علیحده -
انگار پاسخ را در آستین داشت. قدرت پرده دری و پرخاشجویی او را دست کم گرفته بودم. قری به سر و گردن داد و
:گفت
.خوب، پس حتما دختره یک عیبی داشته -
.و به مطبخ رفت
بیشتر از این خشمگین بودم که .انتقام بی اعتنایی مرا به زن همسایه گرفته بود. حیرت زده و ؼضبناک بر جای ماندم
.درست حدس زده بود
به اصرار دایه لباس هایی را که برایم دوخته بودند و او آورده بود پوشیدم و در برابرش چرخیدم. پیره زن مهربان انگار
.که من واقعا فرزند خودش بودم، قربان صدقه ام می رفت. قربان قد و بالایم می رفت. قربان سر و زلفم می رفت
پسرم را در آؼوش می کشید و مادرانه می بوسید و بعد آهسته، خیلی آهسته و ملایم، به طوری که حتی المکان کمتر دل
:آزرده شوم، می گفت
.... ماشاالله. چه پسری. قند عسل است .... اما محبوب جان، مادر دیگر نگذار حامله شوی -
:و چون نگاه تند مرا دید، فورا اضافه می کرد
.آخر حالا خیلی زود است. این یکی هنوز بچه است -
تصمیم گرفتم هر چه زودتر حامله .در دل می گفتم، حرؾ خودش نیست. سفارش خانم جان است. دستور آقا جان است

romangram.com | @romangram_com