#بامداد_خمار_پارت_154

بد نبود. چشم و ابروی شازده ای است دیگر. می گویند مادربزرگ پدریش از اهالی گرجستان بوده. گرجی ها هم که -
.دیگر خوشگلیشان معروؾ است. رنگ چشم هایش انگار به سبزی می زد
:دوباره بی حوصله شدم. پرسیدم
اسمش چیست؟ -
.نیمتاج -
:دایه صدایش را پایین آورد و انگار از موضوع محرمانه ای صحبت می کند آهسته افزود
ولی می گویند دو سه سالی از منصور آقا بزرگ تر است. پیر دختر بوده. نزدیک سی و سه چهار سال سن دارد. از اول -
با منصور آقا شرط کرده، گفته من اهل برو و بیا و مهمانی رفتن نیستم. ولی مانع شما هم نمی شوم. شما خودتان تنها
بروید. گفته من آزاد، شما آزاد. من دوست دارم شب و روزم به عبادت و خانه داری بگذرد. شما هم بروید پی کار
.خودتان. هر کار که دوست دارید
:با لحنی که نیمی شوخی و نیمی ریشخند و تمسخر بود گفتم
.چرا؟ شاید عارش می آید به هر جا برود. شاید خیلی جا سنگین است -
:دایه دست خود را به علامت تمسخر تکان داد و لبخند زنان گفت
نه بابا، تو هم باور کردی؟ مهمانی نرفتن فاطی از بی تنبانی است. دختره آبله رو است. می خواهد کسی صورتش را -
.نبیند
با شگفتی دریافتم که قند توی دلم آب می شود. چه ذات جلبی دارم! پس منصور هم چندان عاقبت به خیر نشده. بی دلیل
خوشحال شدم. مثل این که کسی در دلم مرتب می گفت حقش همین بود. ولی به روی خودم نمی آوردم. حالا که حقیقت را
.فهمیده بودم، حالا که ته و توی قضیه را در آورده بودم، حالا که دنیا به کام من شده بود، دلم برای منصور می سوخت

» ای بیچاره! پس چرا منصور او را گرفته؟ یک دختر پیر آبله رو را؟ «
عمه جانت که می گویند برای پول. ولی من باور نمی کنم. وضعشان بد نیست ولی آن خبرها هم نیست که چشم جوانی -
:مثل منصور را کور کند. می گویند یک بار یکی از زن های بد زبان فامیل خودشان به طعنه به دختره گفته
وقتی که من ته دیگ عدس پلو را می بینم یاد تو می افتم. پدرش به جای او جواب داده و گفته: دختر من در عوض «
» .جمال آن قدر کمال دارد که صورتش در چشم اهل فضل از قلم چینی صاؾ تر باشد. ای برادر سیرت نیکو بیار
و همین هم شده. منصور یک خانم می گوید و صد تا از دهانش می ریزد. چنان با عزت و احترامی به او می گذارد که -
.بیا و ببین
:پرسیدم
عمو جان چه نظری دارد؟ -
.عمو جانت از بس منصور آقا را دوست دارند هر چه را او بگوید، قبول می کنند -
:گفتم

romangram.com | @romangram_com