#بامداد_خمار_پارت_153

اسم گیتی آرا را شنیده بودم. از حسن شهرت و مقام او آگاه بودم. از این که انتخاب منصور این قدر به جا و عالی بوده وا
رفتم. کسل شدم. نمی دانم چرا، ولی مشتاق بودم که همسر او نامتناسب و ناشایست از آب در آید. به زور، برای این که
:دایه متوجه حالم نشود، گفتم
آهان، همان که باؼشان دیوار به دیوار باغ عموجان است؟ همان که ادیب و شاعر خوش ذوقی است؟ -
بعله ... آقا جانت می گویند نصؾ خانه اش پر از کتاب است. می گویند مرد وارسته ای است. آدم شریفی است. خدا می -
.داند چه قدر برای او احترام قائل هستند
:با نخوت و بی اعتنایی گفتم
.خوب، این که از فضل و کمال پدرش. از خود دختر هم چیزی بگو. این ها که نشد حسن دختر -
حسد دست از گریبانم برنمی داشت. می خواستم گیتی آرا را بکوبم تا دلم خنک شود، نمی شد. هر چه دنبال عیب و بهانه
ای می گشتم، پیدا نمی کردم. گیتی آرا مردی دانشمند محترم بود. در این که شکی نبود. از آن جا که همسرش نیز از
شازده ها بود و شازده ها معمولا خوشگل و خوش بر و رو بودند، باید منصور هم صاحب همسری زیبا شده باشد. دیگر
.شکی برایم باقی نمانده بود که حسادت می کنم
البته چشمم به دنبال منصور نبود ولی نمی دانم چرا در گوشه ای از دلم امید داشتم که او عاقبت به خیر نشود. که همیشه
چشمش به دنبال من باشد. که حسرت مرا بکشد. که از من سعادتمند تر نشود. دلم مالش می رفت. به خود می گفتم چه
انتظاری داشتی؟ دلت می خواست منصور تا آخر عمر بنشیند و به خاطر از دست دادن تو آبؽوره بگیرد؟ بله، مثل این که
:ته دلم واقعا همین را می خواستم. دایه افزود
.والله، من که سرم نمی شود ولی می گویند دختره هم خیلی عالم است. مثل این که شعر هم می گوید -
:می دانستم که خود منصور نیز اهل ذوق است، تار زدن او را دیده بودم. گفتم

.پس لابد منصور با دمش گردو می شکند -
.نه بابا، این خبرها هم نیست -
:پرسیدم
تو عروس را دیده ای؟ خوشگل است؟ -
خوشگل که چه عرض کنم، ولی می گویند خانم نازنینی است. می گویند پدرش همه همتش را صرؾ تعلیم و تربیت او -
کرده است. می گویند با همه این که دختر است، از فضل و هنر از برادرهایش سر است. می گویند پدرش وصیت کرده که
بعد از خودش کتابخانه اش را به او بدهند. گفته پسر و دختر ندارد. اگر دختر عزیزتر از پسرهایم نباشد، کمتر از آن ها
هم نیست. این که یک دختر یک طرؾ و خواهر و برادرهایش طرؾ دیگر. من فقط یک دفعه او را دیدم. روز پاتختی اش
.بود. رویش را سفت و محکم گرفته بود. فقط چشم و ابرویش را بیرون گذاشته بود
:با هیجان پرسیدم
چه طور بود؟ -

romangram.com | @romangram_com