#بامداد_خمار_پارت_152

:ناگهان دلم برای رحیم سوخت. از رفتار خودم شرمنده شدم. همان شب هنگامی که کنارش دراز کشیده بودم گفتم
.رحیم جان، تقصیر از من بود. باید مرا ببخشی -
.و او خندید و دوباره مرا جادو کرد
:باز سر برج بود. دایه آمد. مادرشوهرم برای خرید رفته بود. دایه ام تا مرا دید، گفت
مادر، خیلی رنگت پریده. چی شده؟ -
.هیچ دایه جان -
دیگر به من دروغ نگو. من تو را نشناسم برای لای جرز خوب هستم. با رحیم آقا حرفت شده؟ -
.نه به جان آقا جانم -
:حالا که به جان پدرم قسم خورده بودم باید راستش را می گفتم
خوب، دعوایمان که شده. ولی مال خیلی وقت پیش است. تو را به خدا به خانم جان نگویی ها! این آخری ها رحیم یک -
.کمی بد اخلاق شده
:دایه به اعتراض گفت
باز می گوید به خانم جانم نگو. مگر من عقلم کم شده دختر؟ ولی آخر تو خودت هم تقصیر داری. این چه ریختی است -
یکی دو دست لباس برای خودت بخر. تو هنوز همان لباس .برای خودت درست کرده ای؟ دستی به سر و زلفت بکش
.هایی را می پوشی که از خانه پدرت آورده ای
آخر کجا را دارم بروم دایه جان؟ -
.مگر باید جایی بروی؟ شوهرت جوان است. برو رو دارد. برای شوهرت بپوش -
:مدتی مرا نصیحت کرد و بعد من موضوع را عوض کردم و پرسیدم
تازه چه خبر دایه جان؟ -

!خبر خوب -
.چه خبری زود بگو -
.منصور آقا عروسی کرده -
:گفتم
!هان؟ -
:گفت
آره، منصور آقا. بپرس با کی؟ -
خوب با کی؟ -
:باز خاری در سینه ام فرو رفت. مطمئنا منصور را نمی خواستم. پس اگر این خار از حسد نبود، از چه بود؟ دایه گفت
.با دختر آقای گیتی آرا -

romangram.com | @romangram_com