#بامداد_خمار_پارت_151
سه چهر روز قهر بودیم. با او حرؾ نمی زدم. ولی خوشحال بودم که مادرش رفته و امیدوار بودم باز نگردد. شب چهارم
رحیم به خانه آمد. باز معلوم بود که نوشیده. از این کارش دیگر بیشتر از سایر چیزها عذاب می کشیدم. بچه ام خواب بود
و من نشسته بودم و گلدوزی می کردم. بی هیچ حرفی وسایل خطاطی اش را آورد و کنار من نشست. زیر چشمی نگاهش
:می کردم. بی مقدمه پرسید
چه بنویسم؟ -
.جوابش را ندادم
لوس نشو دیگر. بگو چه بنویسم؟ -
.چه می دانم؟! هر چه دلت می خواهد -
.دل من تو را می خواهد -
:برداشت و نوشت
.محبوبه، محبوبه، محبوبه -
.بدون آن که بخواهم، لبخند بر لبم نشست و نگاه سرزنش آمیزم نرم شد
لبخند شیطنت آمیزش مرا از خود .دوباره نگاه چشمان پر نفوذش در زیر نور چراغ گردسوز قدرت اراده را از من گرفت
:بی خود کرده بود. دست به سویم دراز کرد و گفت
!محبوب -
.و باز من با سر به سویش رفتم
*****
.محبوب جان، باید بروم دنباتل مادرم -
:باز دلم گرفت و گفتم
.خوب، خودشان خواستند بروند -
کجا برود؟ جایی که ندارد برود. حتما رفته ورامین خانه پسر خاله. یک روز، دو روز، سه روز مهمان می شوند. همیشه -
.که نمی شود آن جا بماند. باید بروم بیارمش
:ساکت ماندم. در کنارم نشست و گفت
ناراحت می شوی؟ -
.وقتی در کنار او بودم از هیچ چیز ناراحت نمی شدم. وقتی که مهربان بود
.نه، چه ناراحتی؟ برو بیاورشان -
نگذاشتم ؼذای راحت از گلویشان پایین .دوباره پای آن زن به خانه ما باز شد. به خودم می گفتم، خوب تقصیر از خودم بود
برود. بی خود بهانه گیری می کردم. رحیم راست می گفت، پول پدرم را به رخش کشیدم. راست می گوید، مردی گفتند،
.زنی گفتند. او را جلوی مادرش خیلی سبک کردم
romangram.com | @romangram_com