#بامداد_خمار_پارت_150
:رو به در اتاق ایستادم و گفتم
خیال می کنید نمی شنیدم که چه طور زیر گوشش ورد می خواندید؟ حالا که کار به این جا کشیده، خیالتان راحت شد؟ -
.همه این بساط زیر سر شماست
:ناگهان صدایش را بلند کرد و محکم به سر خود کوبید
خاک بر سر من که این جا کلفتی می کنم و هزار جور حرؾ مفت می شنوم و جیکم در نمی آید. زیر سر من است؟ نه -
!جانم، زیر سر من نیست، دیگر کبکت خروس نمی خواند. دیگر سیر شده ای. نگذار دهان من باز شودها
:رحیم آمرانه گفت
!ننه تو صدایت را ببر -
.آره خفه می شوم. این هم مزد دستم. بر پدر من لعنت اگر دیگر این جا بمانم -
بچه را که گریه می کرد در آؼوش گرفتم. مثل بید می لرزیدم. مادرشوهرم دوان دوان رفت و بقچه لباس هایش را بست و
:شیون کنان در را به هم کوبید و رفت. رحیم رو به من کرد .چادر بر سرش انداخت. لبه چادرش بر زمین کشیده می شد
!حالا خیالت راحت شد؟ همین را می خواستی؟ بفرما -
رفت و کنار بساط صبحانه نشست. سگرمه هایش درهم بود. بعد از چند دقیقه از جا بلند شد. با لگد قندانی را که سر
راهش قرار داشت به کناری انداخت. آمد توی اتاقی که من بودم. کتش را از میخ برداشت. پول ها را از سر طاقچه چنگ
.زد و رفت
بؽضم ترکید. اشکریزان دست و روی بچه ام را شستم. لباسی را که دلم می خواست به تنش کردم. در حالی که زانوانم
قدرت نداشتند، ظرؾ کله پاچه لعنتی ٔرا بردم و خالی کردم. اتاق را تمیز کردم. بچه ام را در آؼوش گرفتم و در حالی که
او را می بوسیدم و نوازش می کردم خواباندم. ظرؾ ها را شستم. خانه مثل دسته گل شده بود. بعدازظهر بچه ام بیدار شد.
با او بازی کردم. تمرین حرؾ زدن کردم. بؽلش کردم بردم کمی در کوچه گرداندم. باز به خانه برگشتم. رحیم نیامده بود.
باز هم رحیم نیامد. یک ساعت شماطه ای خریده بودم. بالای سرم توی طاقچه بود. .شام پسرم را دادم و او را خواباندم
:ساعت دو صبح بود که آمد. روی پا بند نبود. در اتاق خواب را بستم. آمد پشت در
.محبوب، بیا آشتی کنیم -
:جواب ندادم. با لگد به در کوبید. گفتم
.سر و صدا نکن. بچه خوابیده -
.به گور پدرش که خوابیده -
.دست بردار رحیم -
:پشت در افتاد. با لحن بی حال و کشداری گفت
.محبوب جان، در را باز کن -
.و همان جا خوابش برد
romangram.com | @romangram_com