#بامداد_خمار_پارت_149

روزی ده دفعه به گوشه و کنایه می پرسی نظام نمی روی؟ پس کی می روی؟ پس چه طور شد؟ مگر روزی که من تو را
دیدم نظامی بودم. کی به تو گفتم توی نظام می روم؟
:با خشم گفتم
نگفتی؟ پشت دیوار باغ نگفتی؟ -
خوب، تو پشت دیوار باغ خر مرا گرفته بودی که می روی توی نظام یا نه؟ من هم برای دلخوشی تو یک ؼلطی کردم و -
.... بدهکار شدم
:با ؼضب فریاد زدم
روزی که خانم دست بند و گوشواره سر عقد مرا از دست و گوشم در آوردند نگفتی می روم نظام؟ نگفتی بهترش را -
برایت می خرم؟
:مادرشوهرم از آن اتاق فریاد زد
د ، پس بگو خانم دلشان هوای طلا و جواهر کرده. پای مرا چرا به میان می کشید؟ دیواری از دیوار من کوتاه تر پیدا -
.... نکردی؟ چشمت به این یک جفت گوشواره
:رحیم حرؾ او را قطع کرد
حالا سرکوفتم می زنی؟ باید از دیوار مردم بالا برای تو طلا بخرم؟ مگر توی نظام النگو و گوشواره طلا خیرات می -
کنند؟ خسته ام کردی، ذله شدم. من دستم را چرب نمی کنم. پسر عمو جانت باید دستش را چرب کند. من که نان زحمت
نکشیده نمی خورم که دستم را چرب کنم! چرب هم بکنم فردا باز همین آش است و همین کاسه. ببین محبوبه، حرؾ آخرم
.... را بزنم. من نظام برو نیستم. خانه خاله که نیست؟ درس خواندن دارد. دود چراغ خوردن دارد. خرج دارد
:گفتم
.خرجش را آقا جانم می دهد -
این قدر پول آقا جانت را به رخ من نکش. من همینم که هستم. بهتر از این هم نمی شوم. زن گرفته ام، شوهر که نکرده -
.ام! می خواهی بخواه، نمی خواهی نخواه
باز رگ گردنش مثل قداره کش ها متورم شده بود و از زیر پوست تیره او جلوه نامطبوعی داشت. موهایش به طرزی
ترسناک و وحشی بر چهره اش ریخته بود. دندان های سفیدش سبعانه بر یکدیگر فشرده می شد. دست ها زمخت، مثل
انسان های ابتدایی. در سراپایش ذره ای متانت نبود. تمام مقدسات مرا، آنچه را برایم عزیز بود، به رخم کشیده و به
:مسخره گرفته بود. گفتم
.بس است دیگر، برو. نعره نکش. خودت را بیشتر از این از چشمم نینداز -
:مادرش موذیانه گفت

رحیم جان این قدر حرص نخور مادر. تو که این ؼذا زهرمارت شد. حالا محبوبه یک چیزی گفت، شما ببخشید. خودش -
.پشیمان شده

romangram.com | @romangram_com