#بامداد_خمار_پارت_148

نمی دانستم. کت او به میخی بر دیوار اتاق آویخته بود. ابتدا فکر کردم آمده تا آن کت را بردارد. مثل همیشه دکمه های یقه
.و آستین هایش باز بود
:نگاهی به کت و نگاهی به او کردم. کنار پنجره ایستاده بودم. با لحنی خشمگین پرسید
تو چته؟ -
به آرامی چرخیدم. دست ها را به سینه زدم و به او نگاه کردم. دست های چرب، یقه گشوده، نامرتب، با موهای آشفته و
.ؼضبناک. ساکت بودم
چرا چیزی نخوردی؟ -
.دلم نخواست -
دلت نخواست یا عارت آمد؟ این اداها چیست که از خودت در می آوری؟ ما نباید بفهمیم؟ -
:گفتم
نمی فهمی؟ نمی فهمی که من خسته شدم؟ که این زندگی نیست؟ که زندگی فقط کله پاچه خوردن و خوابیدن نیست؟ که -
عمرت به باد می رود و باز تنبلی می کنی؟ نمی خواهی یک کار درست و حسابی بگیری؟ به فکر این بچه نیستی؟ کی
.... باید او را تربیت کند؟ به همین زندگی حقیرانه راضی هستی؟
.با دست به اتاق و حیاط اشاره کردم
:دست راست را به چهارچوب در گرفت. پیش خودم گفتم الان در چرب می شود. نعره زد
چرا نمی گذاری آدم توی خانه خودش راحت باشد؟ چه از جانم می خواهی؟ چرا بهانه می گیری؟ بچه یک ساله ادب می -
درست حرؾ بزن ببینم ته دلت چیست؟ من همینم که هستم، .خواهد؟ معلم می خواهد؟ من که نمی فهمم تو چه می گویی
.مگر از اول ندیدی! من که دنبالت نیامده بودم، آمده بودم؟ آمدی. دیدی. پسندیدی
:پسرم از وحشت فریادهای او به گریه افتاده بود. رحیم با دست به سینه لخت خود زد
تو زن من شدی، من، رحیم نجار. چه از جانم می خواهی؟ اول همه چیزم خوب بود. یقه بازم، دست زبرم، موی آشفته -
:ام، لباده ام، قبایم، گیوه ام. حالا چه طور شد که یک دفعه همه چیزم اخ شد؟ من همان نبودم که
» حال دل با تو گفتنم هوس است؟ «
:ادای مرا در می آورد. صدای خنده هرزه مادرش از اتاق دیگر بلند شد. سر کیؾ می خندید. گفتم
!رحیم، رحیم، می فهمی چه می گویی؟ بس کن -
:باز فریاد زد
حالا چپ می روم، راست می آیم دستور می دهی. رحیم جان این را بمال به دستتت چرب بشود. نرم بشود. رحیم جان -
دکمه یقه ات را ببند، سینه ات پیداست، خوب نیست. رحیم جان زلفت را شانه کن زیر کلاه بماند. موهایت را کوتاه کن.

توی قاب ؼذا بخور. پاشنه ارسی هایت را ور بکش. دکمه کتت را ببند. این کار را بکن. آن کار را نکن. فقط مانده یک
.دست هم بزکم کنی

romangram.com | @romangram_com