#بامداد_خمار_پارت_147
چه تصمیمی؟ راجع به چی؟ -
:پرسیدم
مگر وضع کارت خوب نیست؟ از دکانت راضی نیستی؟ -
چرا، چه طور مگر؟ -
خوب، قرار شاگرد بگیری. قرار بود بروی توی نظام. نمی خواهی بروی یک سر و گوشی آب بدهی؟ -
:در حالی که لقمه را با ولع می جوید گفت
.اوهوم، می روم. یک روزی می روم -
:مادرش پوزخند تمسخرآمیزی زد. پافشاری کردم
آن روز کی است رحیم؟ هر کاری وقتی دارد. تا جوان هستی باید بروی. می گویند درس خواندن دارد. خوب، پس چرا -
زودتر نمی جنبی؟
:رحیم گفت
می گذاری یک لقمه بخوریم یا می خواهی زهرمارمان کنی محبوبه؟ -
مادرش سیر از جا برخاست و پشت بساط چای نشست و با دست چرب چای ریخت و برای این که موضوع را عوض کند
:گفت
.ول کن محبوبه جان. کله پاچه که نخوردی. بیا اقلا چای بخور -
:با ؼیظ گفتم
.نمی خواهم -
صدای مادرشوهرم را شنیدم که با .از جا بلند شدم. به اتاق خواب خودمان رفتم و در بین دو اتاق را محکم به هم زدم
:لحنی مظلوم، ولی با صدایی که من هم بشنوم گفت
وا! این چشه؟ چرا همچین می کند؟ -
:رحیم گفت
.ولش کن ننه. چای بریز. لابد دلش از جای دیگر پر است -
:صدای هورت کشیدن چای را می شنیدم. مادرشوهرم گفت
دلش از جای دیگر پر است سر من خالی می کند؟ -
.صدای مادرشوهرم حالت پچ پچ به خود گرفت. باز داشت زیر گوش رحیم می خواند و او را پر می کرد
ناگهان در اتاق به شدت باز شد و یک لنگه آن محکم به دیوار خورد. مادرش را دیدم که کنار پسرم ساکت بؽل سماور
نشسته و برق پیروزی در چشمانش می درخشید. رحیم پیراهن سفید و شلوار و جلیقه به تن داشت. می خواست پس از
صبحانه بیرون برود. کجا؟
romangram.com | @romangram_com