#بامداد_خمار_پارت_146
.زبان یکدیگر را نمی فهمیدیم .حیرتزده می شدند
:شبی رحیم به مادرش گفت
ننه، دلم هوای کله پاچه کرده. فردا بخوریم؟ -
:مادرش ذوق زده گفت
.آره ننه. پول بده برایت بگیرم -
:گفتم
.وای خانم چه کار مشکلی است! تمیز کردنش که خیلی سخت است. ول کنید -
:رحیم با لحنی جاهلانه که نمی فهمیدم چرا روز به روز ؼلیظ و شدیدتر می شد گفت
.زکی. ننه ام که خودش نمی پزد. صبح می رود از بازار می خرد -
روز بعد، روز تعطیل بود. رحیم ساعت نه بیدار شد. مادرشوهرم قبلا صبح زود رفته و کله پاچه را نمی دانم از کجا
خریده بود و آن را در مطبخ روی زؼال گرم نگه داشته بود. از جا برخاستم و دو قاب چینی از ظروؾ جهیزیه ام
برداشتم. به سوی آشپزخانه می رفتم که دیدم مادر رحیم کله پاچه را در سینی مسی دمر کرده و آن را هن هن کنان از پله
:گفتم .ها بالا آورد و روی سفره کنار نان سنگک و ترشی گذاشت. ظرؾ در دست ماتم برد
!خانم، من تازه داشتم قاب ها را می آوردم. چرا توی سینی کشیدید؟ ظرؾ ها که هست -
رحیم چنان با ولع می خورد که اصلا حرؾ های مرا نمی شنید. مادرش هم دست کمی از او نداشت. خنده کنان پسرم را
:کنار خودش نشاند و گفت
!الماس جان، بیا کله پاچه بخور جان بگیری. بببین چه خوشمزه است -
مادرشوهرم لقمه را به دهان خود .یک لقمه کوچک درست کرد و به دهان او نهاد. بچه گریه کرد و دست او را پس زد
:گذاشت و گفت
.نخور، بهتر. خودم می خورم -
:آرام نشستم و پسرم را در آؼوش گرفتم. دست و صورتش را پاک کردم. شوهرم گفت
تو نمی خوری محبوب؟ -
.نه میل ندارم -
:خندید
.چه بهتر، خودم می خورم -
از طرز رفتار آن ها دلزده بودم. وقتش رسیده بود حرفی را که مدت ها سر زبانم بود بیرون بریزم. دیگر گفت و گو و به
:گفتم .گوشه و کنایه کافیست. باید مسئله حل شود
رحیم جان بالاخره چه تصمیمی گرفته ای؟ -
:با تعجب در حالی که لقمه ای را به دهان می نهاد پرسید
romangram.com | @romangram_com