#بامداد_خمار_پارت_143

:و خنده ای کرد که به نظرم لوس رسید. گفتم
.نه، به مادرت -
به چه مناسبت؟ -
پخت و پز می کنند. تو را به خدا .تو را به خدا حرفی نزن رحیم. آخر توی خانه ما زحمت می کشند. بچه داری می کنند -
.حرفی نزنی ها، بد است
:به یاد لبخند پسر عطاالدوله افتادم. یادم افتاد که گفت معلوم می شود گربه بازیگوشی هم هست. شنیدم رحیم گفت
خب بکند. وظیفه اش است. می خواستی بنشیند و من و تو بادش بزنیم؟ خانه مفت، شام و ناهار مفت. باید کلاهش را بالا -
.بیندازد که دیگر سر پیری وبال دیگران نمی شود

دل در سینه ام فرو ریخت. آنچه را نمی خواستم بدانم فهمیدم. وبال گردن؟
رحیم انگار نه انگار که متوجه شده باشد من به چه حالی افتاده ام. رفتارش نسخه دوم مادرش بود. گناهی هم نداشت، او
بزرگش کرده بود. احساس می کردم در مردابی گرفتار شده ام که لحظه به لحظه بیشتر در آن فرو می روم. رحیم زیر
.کرسی نشست. ناهارش را خورد و لم داد. بعد هم بلند شد و به در دکان رفت
کلافه بودم. حالا دلیل این رفتار ناشایست، این طبع پست، این حرص به پول .... را می فهمیدم. باز به خودم دلداری دادم.
بس کن محبوبه، خودت خواستی. به مادرش چه کار داری؟ مگر عمه خودت که به دمش می گوید دنبالم نیا بو می دهی
طمع پول ندارد؟ مگر تن مادرت را این قدر نمی لرزاند؟ مگر کم حیله گر است؟ ولی خودم خوب می دانستم که تفاوت بین
آن ها از زمین تا آسمان است. عمه کشورم بنا به خصلت برخی از زن های پیر موذی، طماع و تنگ نظر بود. با این همه
تمام رفتار و حرکاتش با سنجیدگی، متانت و روشی سنگین و محترمانه توام بود. مثل مادرشوهر من سبک و بی مقدار
.نبود. ولی بالاخره این زن و مادرشوهرم بود و باید تحملش می کردم
چشم هایش را کم کم باز می کنم. .خودم خواسته بودم. خود کرده را تدبیر نیست. درست می شود. رحیم را درست می کنم
راه و چاه و خوب و بد را نشانش می دهم. می رود توی نظام. صاحب منصب می شود. توی مردم می گردد و یاد می
.گیرد. فقط باید صبر کنم تا امسال بگذرد. خودش قول داده بود. خودش تا آخر سال مهلت خواسته بود
کم کم مادرشوهرم به بهانه خام بودن من، بچه بودن من، بی دست و پایی من و هزار عیب دیگر که به رویم می گذاشت،
.عنان زندگی را از دستم گرفت و من تبدیل به موجودی بی قدرت شدم که حتی بر فرزند خود نیز تسلطی نداشتم
سال دوم، پس از گذشتن نوروز که آن نیز سوت و کور سپری شد، او بچه را که حالا یک ساله شده بود، نزد خود برد و
.شب و روز او را به دنبال خود به مطبخ، حیاط و این سو و آن سو می کشید. در آن زمان پستانک وجود نداشت
برای بچه ها با پارچه و قند مک مکی درست می کردند. مادرشوهرم مقداری قند یا نبات را در دستمال تنظیؾ می پیچید.
دم آن را گره می زد و به دهان پسرم می گذاشت ولی قبل از آن، برای آن که بچه ام زودتر آرام شود و گریه اش بند بیاید،
.اول آن را به دهان خود می برد و خیس می کرد
:می گفتم

romangram.com | @romangram_com