#بامداد_خمار_پارت_142

!د ، این که هنوز این جاست -
قرار شده همین جا بماند. کنگر خورده لنگر انداخته. به بهانه کمک آمد این جا و دیگر نرفت. تو را به خدا به آقا جانم -
.نگویی ها! به خانم جانم هم نگو
بگویم که چه بشود؟ بیشتر ؼصه بخورند؟ -
:حرؾ توی حرؾ آوردم
خجسته چه طور است؟ -
باور نمی کنی، ماشاالله قد کشده. صورت پنجه آفتاب. مشق پیانو می کند. معلم های جورواجور دارد. نقاشی می کند آدم -
...... حظ می کند
انگار از دنیا بی خبر بودم. از دنیایی که .نمی فهمیدم. بقیه سخنانش را نمی فهمیدم. در درون خودم بودم. در زندگی خودم
.زیبا و بانشاط و پرشکوه بود و من از آن جا خارج شده بودم. عقب مانده بودم. به آن پشت پا زده بودم
:وقتی دایه رفت مادرشوهرم پرسید

دایه خانم چی می گفت؟ -
.هیچ. حرؾ های خودمان بود -
لب هایش را به علامت رنجش جمع کرد و ؼرؼرکنان در حالی که راه می رفت و کارهای روزانه را انجام می داد به
:صدای بلند گفت
مگر من می گویم حرؾ من بود؟ حالا ما نامحرم شدیم؟ خوب، یک کلام بگو خرجی آورده بود دیگر! مگر من می گویم -
..... به من بده؟ من که خرحمالی مفت عادت کرده ام. کلفت می گرفتید کلی خرجتان بود
به خودم می گفتم پس او از من پول می خواهد؟ نه، چه کج خیالم. مگر می شود آدم این قدر پست و حریص باشد! این قدر
مادی باشد که در خانه پسر و عروسش زندگی کند و انتظار داشته باشد! چشم داشت مالی داشته باشد! با این همه برج بعد،
:دایه پول آورد و رفت، نزد او رفتم و گفتم
.خانم، این دو تومان برای شما، با این پول برای خودتان چادر بخرید. من که سلیقه شما را نمی دانم -
:ناز کرد و گفت
!وای چه حرؾ ها، من که انتظار ندارم -
.و پول را گرفت و درون یقه پیراهنش پنهان کرد
.یاد شازده خانم می افتادم که مرا برای پسرش خواستگاری کرده بود. یاد انگشتری هایش، یاد رفتار سنگین و متینش
:خودمانیم، خیلی خانم بود. گفتم
.می دانم شما انتظار ندارید خانم. من خودم دلم می خواهد بدهم -
:رحیم آمد و پرسید
این پول که کم است. نکند باز به دایه داده ای؟ -

romangram.com | @romangram_com