#بامداد_خمار_پارت_141
بسته که مستقل نیستی؟ دلت می خواهد فقط من این وسط یک کرایه خانه اضافه بدهم؟ خیلی خوب، می روم به او می گویم
.همین الان جل و پلاست را جمع کن. محبوبه می گوید باید بروی
وای، خدا مرگم بدهد. این طور نگویی ها! بد است. کی من همچین حرفی زدم؟ -
:در دلم به مادرش نفرین می کردم. می دانستم همه فتنه ها زیر سر اوست. ولی به ناچار گفتم
.خوب بمانند. هر کار صلاح می دانی بکن -
.پس محبوب جان، تو هم یک تعارفی بکن. بالاخره مادر من است -
:این دیگر برایم خیلی زور داشت. می دانستم قیافه ام عین برج زهرمار شده، ولی گفتم
.باشد -
:گفت
.یا علی -
.و رفت. انگار به پاهایم سرب بسته بودند. رفتم توی حیاط
مادرشوهرم آن جا نبود. در آشپزخانه بود. به زحمت از پله ها پایین رفتم. هنوز درد داشتم. خود را با دیگ خورش
:سرگرم کرده بود. گفتم
.خانم، رحیم صلاح می داند که شما این جا تشریؾ داشته باشید. پهلوی ما زندگی کنید -
نمی توانستم لؽات عامیانه به کار ببرم. خیلی دلم می خواست به نحوی بؽض خود را نشان بدهم ولی نمی توانستم و از این
.ضعؾ خود نفرت داشتم
:گفت .سر برگرداند. چشمانش برق می زد. نمی دانم از شدت مسرت بود یا از فرط موذی گری
والله محبوبه جان، من که اصلا دلم نمی خواهد خانه و زندگیم را ول کنم. ولی رحیم اصرار کرد که بمان و به محبوبه -
کمک کن. جوان است. دست و پا ندارد که هم خانه داری کند و هم بچه داری. من هم دیدم چه کنم؟ اگر بگویم نه، ناراحت
می شود. گفتم حالا که تو اصرار می کنی، اگر محبوبه جان هم راضی باشد می مانم. خوب، آخر دلم نمی خواهد شما را
سر سیاه زمستان تنها بگذارم. حالا اگر به من سخت بگذرد عیبی ندارد. به من می گویید بمان، می گویم چشم. چه کنم
.دیگر. بچه ام است. نمی توانم ناراحتی اش را ببینم
چه قدر دلم می خواست کاری را که آرزو داشتم می کردم. دستش را می گرفتم و از خانه بیرونش می انداختم. ولی نمی
توانستم. عرضه نداشتم. یاد نگرفته بودم. دفاع از خود را یاد نگرفته بودم. همیشه گفته بودند کوتاه بیا. باز به یاد نصیحت
:های مادرم افتادم
» .تو خانم باش محبوب جان، تو خانم باش «
از خشم منفجر می شدم و لبخند می زدم. ساکت ماندم. او با حیله گری آنچه را می خواست به دست آورد. ماند و منتش را
.بر سر من نهاد
:دایه جان آمد. خرجی مرا آورده بود. آهسته گفت
romangram.com | @romangram_com