#بامداد_خمار_پارت_140
.زن گنده! سر یک اسم چه قشقرقی با پا کرده! خوب، از اول بگو می خواهم بگذارم الماس و تمامش کن -
:به التماس گفتم
.رحیم جان، آخر الماس که اسم ؼلام سیاه هاست! اسم خواجه مادربزرگم بود. من دوست ندارم -
:با تظاهر به رنجش و خشم گفت
حالا تو شروع کردی؟ اسم اسم است دیگر. مگر ؼلام سیاه آدم نیست؟ اگر الماس نگذاری فردا مادرم قهر می کند می -
.رود. دستمان می ماند بسته
:گفتم
.... حالا چرا عصبانی می شوی؟ من فقط -
تو عصبانیم می کنی دیگر. سر هیچ و پوچ. همه اش دنبال بهانه می گردی. حالا مادر ما یک کلمه حرؾ زد. یک چیزی -
از ما خواست. ببین تو چه الم شنگه ای به پا می کنی؟
.با قهر از اتاق بیرون رفت و آن شب را در اتاق تالار خوابید
.اسم پسرم شد الماس
کم کم از جا برخاستم و به راه افتادم. دیگر می توانستم به بچه برسم و آهسته آهسته کارهای خانه را انجام دهم. یک روز
:که هوا سرد و برفی بود، بعد از صبحانه، هنگامی که رحیم خواست به سرکار برود، مادرشوهرم گفت
.خوب رحیم جان، من هم دیگر خداحافظی می کنم -
:قند توی دلم آب شد. رحیم پرسید
کجا؟ حالا چرا می خواهی به این زودی بروی؟ -
:مادرشوهرم در حالی که بساط سماور را از اتاق بیرون می برد گفت
.نه دیگر، ماشاالله محبوبه که حالش جا آمده. من هم باید به سر خانه و زندگیم بروم. البته اگر تو صلاح بدانی -
رحیم بی خیال از پله ها پایین رفت. می خواست از در خانه خارج شود و به دنبال کارش برود. متوجه شدم مادرشوهرم به
.او اشاره کرد. باز پچ پچ شروع شد. بعد رحیم برگشت و وارد اتاق شد. مادرشوهرم به مطبخ رفت
:می دانستم که همیشه پچ پچ آن ها کار به دستم می دهد. گفت
محبوب جان، مادرم حرفی می زند که انگار بد نیست. می گوید چرا تو باید خرج دو تا خانه را بدهی؟ خرج کرایه خانه -
.... مرا بدهی؟ می گوید خوب من هم همین جا برای خودم یک گوشه ای می پلکم. آن هم وقتی آدم خانه اش جا دارد
:گفتم
.... ولی آخر رحیم -
چیه؟ ناراحتی؟ -
.نه، ولی آدم مستقل نیست. دست و پایش بسته است -
مادر من مگر سر کول تو سوار می شود؟ چه کار می کند؟ ؼیر از این است که خدمتت را می کند؟ دست و پایت را -
romangram.com | @romangram_com