#بامداد_خمار_پارت_139

:ؼش ؼش خندید
.... اگر خدا مرا به تو داده، باید اسم من عنایت الله باشد -
:مادرش قری به سر و گردن داد و با بیزاری و اشمئزاز گفت
بس کنید. بس کنید. ادا و اصول در نیاورید. بچه بازی که نیست. بزرگی گفته اند، کوچکی گفته اند. معمولا اسم بچه را -
بزرگ ترها می گذارند. پدربزرگی، مادربزرگی، گفته اند. معمولا اسم بچه را بزرگ ترها می گذارند. پدربزرگی،
!مادربزرگی، کسی
:به اعتراض گفتم
خانم، پدربزرگ و مادربزرگ به وقت خودش سلیقه به خرج داده اند و اسم بچه های خودشان را انتخاب کرده اند. حالا -
.نوبت ماست. اگر ما پدر و مادرش هستیم، دلمان می خواهد اسمش عنایت الله باشد
ناگهان اشکش مثل فواره سرازیر شد. با قهر از اتاق رفت و از تالار خارج شد. روی اولین ÷له نشست و گریه کنان به
:صدای بلند گفت
مثلا من بخت برگشته مادربزرگ هستم. صد رحمت به دده کنیز. یک کلمه تعارؾ به من نمی کنند. تقصیر بچه خودم -
است. مرا فقط برای کلفتی می خواهند، برای این که بخرم، بپزم و بچه داری کنم. این هم دستمزد من. من خاک بر سر من
.... !که از اول بخت و اقبالم سیاه بود. یک وجب دختر را ببین چه نسقی گرفته
:من و رحیم حیرت زده به یکدیگر خیره شدیم
.کجا می روی رحیم؟ تو را به خدا دعوا راه نینداز. من حال ندارم -
:جوابی به من نداد. صدایش را از ایوان شنیدم
چه خبرته معرکه گرفته ای؟ می خواهی سینه پهلو کنی و کار دستم بدهی؟ -
:گریه کنان پاسخ داد
نترس، کار دستت نمی دهم. راحتت می کنم. خیلی دلت می سوزد؟ اگر من برایت مادر بودم، اجر و قربم برایت بیش از -
.این ها بود

حالا چه می گویی؟ می خواهی خودت اسم بچه را بگذاری؟ -
.نخیر، بنده ؼلط می کنم. مرا چه به این فضولی ها! من فقط کهنه هایش را بشورم -
گفتم بگو چه اسمی دلت می خواهد؟ -
.چه اسمی؟ اسم پدرت را، الماس خان را -
!خوب، بگذار الماس. این که دیگر عر و زر ندارد -
سکوت برقرار شد. اشک مادرشوهرم بند آمد. دل در سینه ام فرو ریخت. قیافه الماس خواجه سیاه مادربزرگم با آن هیکل
.چاق و گوشنالود در برابرم زنده شد
:رحیم تنها وارد اناق شد. در را بست و گفت

romangram.com | @romangram_com