#بامداد_خمار_پارت_138

او بکنم. ولی وقتی چشمم به چهره برافروخته و چشمان شیرین او افتاد، فراموشم شد. عجیب بود که چه گونه با شنیدن
:صدای پای او تمام دلگیریها، اندوه ها، ؼم ها و بدبختی هایم بخار می شد. دود می شد. واقعا او را می خواستم. گفت
!سلام خانم خانمها -
.می دانستم طعنه می زند. جوابش را ندادم
!تو که باز هم خوابیده ای -
.درد دارم، نمی توانم بنشینم -
.آره، راست می گویی. ننه رستم هم چهل سال خوابید -
.خندید و از سر مستی قدمی به جلو و عقب برداشت
.من هم خندیدم
.لوس نشو رحیم -
.تو لوسم نکن -
:گفتم
.نمی توانم. آن قدر شیرین هستی که نمی شود لوست نکرد -
.نگاهش به چشمانم افتاد و نفسم بند آمد
!تو اگر این زبان را نداشتی که گربه می بردت، دختر -
.سرش را نزدیک آورد. بوی نفسش افشاگر بود
باز از این کثافت ها خوردی؟ -
آره بدت می آید؟ -
.خیلی زیاد. دیگر نخور -
سرش را پایین آورد تا چیزی بگوید. مادرش ناگهان مثل آن که مویش را آتش زده باشند، در را گشود و میان دو لنگه در
:ظاهر شد. یک دستش را به کمرش زد و نیم شوخی و نیم جدی گفت
!شماها از این کارها دست بردار نیستید ها! ..... بس است دیگر. تازه عروس و داماد که نیستید -
:رحیم برگشت. یک دست روی زانو نهاد و به دست دیگر تکیه داد و با صدایی کشدار که به نظرم وقاحت آمیز آمد گفت

مثلا بفرمایید چه کاری است که از این مهمتر است؟ -
.ناسلامتی شب شش بچه تان است. باید اسمش را انتخاب کنید -
:رحیم رو به من کرد
چه اسمی انتخاب کرده ای محبوبه جان؟ -
:آنچه خورده بود روحیه اش را تؽییر داده و شاد و سرحالش کرده بود. گفتم
.از آن جا که خدا تو را به من داده و تو هم پدر او هستی، دلم می خواهد اسمش را بگذارم عنایت الله -

romangram.com | @romangram_com