#بامداد_خمار_پارت_135
خوب، محبوبه كه به من حرفی نزد. یك كلام هم نگفت اگر لباسی داری بیاور و بده این زن برایت بشوید. عیبی ندارد. -
.دو تا پیراهن كه بیشتر نیست
بدنم می لرزید. به این موذی گری ها عادت نداشتم. احساس می كردم مادرش قصد آتش افروزی دارد. میل به دو به هم
:زدن دارد. رحیم متوجه شد یا نه نمی دانم. فقط صدایش را شنیدم كه حرؾ دل مرا می زد
می خواستی خودت بیاوری بدهی برایت بشوید. مجانی كه كار نمی كند؟ پولش را می گیرد. اگر هم می خواستی خودت -
بشویی، وقتش اول صبح بود نه حالا كه وقت ناهار است. می خواهی مرا عصبانی كنی؟
:با پایش به طشت كوبید
.جمع كن این را. اگر ناراحت هستی برگرد برو به خانه ات -
اوا مادر جان، من آمده ام كمك زنت، كجا بروم؟ -
همین كه گفتم. اگر می خواهی از این اداها در بیاوری، زن من كمك لازم ندارد.- 1
.دلم خنك شد. ؼائله ختم شد
از خانه پدرم سیسمونی فرستادند. از مشمع و كهنه قنداق و بند ناؾ گرفته تا لباس زمستانی و تابستانی و ژاكت و بلوز
دست باؾ. مادرم نهایت سلیقه را به كار برده بود پشه بند نوزاد هم با پروانه های كوچك زینت شده بود. مادر شوهرم از
.دور دید و اعتنایی نكرد. حتی نزدیك هم نیامد. دلم می خواست زودتر فارغ شوم تا او به خانه اش باز گردد
قابله بالای سرم بود. آب جوش می خواست. پارچه تمیز می خواست. راهنماییم می كرد كه چه بكنم. درد از درون، بدنم
را منفجر می كرد. هر بار كه درد می آمد، به خود می گفتم كه دیگر نخواهد رفت. این بار طاقت نخواهم آورد. نفسم بند
برای نفس .خواهد آمد. در دریایی افتاده بودم و امواج درد از هر سو احاطه ام كرده بود. موجی از پس موجی دیگر
كشیدن تقلا می كردم، یك نفس بدون درد. آرزو می كردم زمان به عقب برگردد، مثلا به دیشب. یا به جلو پرواز كند، به
.فردا شب
آرزو می كردم زمانی فرا برسد كه آرام بگیرم. رحیم كنارم بود. با چشمانی نگران و معصوم به من نگاه می كرد.
موهایش باز روی صورتش بود. عضلات گردنش، رگ گردنش كه از نگرانی و هیجان می تپید. دست زمخت و خشنش
.كه دستم را در دست داشت. او را می دیدم و نمی دیدم
در میان ؼباری از درد صدایش را، نوازش هایش را و كلماتش را تشخیص می دادم. اگر قرار بود آرامشی در كار باشد،
اگر امید تسلایی می رفت، تنها به یمن حضور او بود، احساس وجود او در كنارم كه پا به پای من زجر می كشید. انگار
:می پرسید
محبوب خیلی درد می كشی؟ -
در میان نفس های بریده بریده ای كه از شدت درد و شگفتی از عظمت و فشار آن بر می كشیدم كه حالا مداوم می شد، می
:گفتم
.نه ... نه ... زایمانم راحت است -
romangram.com | @romangram_com