#بامداد_خمار_پارت_134
وای كه چقدر تعارؾ می كنی. خانه پسرم است. نباید مهمان بنشینم و دست روی دست بگذارم كه جلوی رویم دولا و -
.راست بشوند
!بله، می گفت خانه پسرم است
رختشویی بلاتكلیؾ كنار حوض .رختشویی آمد و در زد. مادر رحیم در را گشود. مدتی با او حرؾ زد و پچ پچ كرد
ایستاده بود. از وقتی مادر رحیم پیش ما آمده بود و من نمی توانستم لباس های كثیؾ را در انباری كنار اتاقی كه حالا به
تعلق گرفته بود بگذارم. آن ها را تا می كردم و در یك صندوق حصیری كهنه و نیمه شكسته پایین پله های آب انبار می
گذاشتم. مادر رحیم از پله های تالار بالا آمد. می خواستم از پنجره صدا كنم و به رختشویی بگویم برود لباس ها را از
:پاشیر آب انبار بیاورد. مادر شوهرم وارد شد و گفت
.محبوبه، رختشویی می خواهی چه كنی؟ خوب بده من رخت هایت را می شویم -
نه خانم. این چه حرفی است. كه دیگر كار شما نیست. او همیشه می آید. پانزده روز یك بار. بعدا كه شما تشریؾ ببرید -
.دست من بسته می ماند
:پشت چشم نازك كرد
.وای وای. شماها چه طور پولتان را دور می ریزید! دو تا جوان جاهل، هر چه در می آورید به توپ می بندید -
.دلم نمی خواست او دست به لباس های كثیؾ ما بزند. او مادر رحیم بود، مادر شوهر من، نه رختشوی محله
رختشوی لباس ها را شست و در حیاط روی بند آویخت و رفت. دو ظهر بود. نزدیك آمدن رحیم. ناگهان دیدم مادر شوهرم
طشت كوچكی را پر از آب كرد و لخ لخ كنان به اتاق خود رفت. دو سه تكه از لباس ها چرك و كثیؾ خود را بیرون كشید
و برگشت. كنار حوض نشست و شروع به شستن كرد. نمی فهمیدم چه نقشه ای دارد. چرا لباس هایش را صبح به
.رختشوی نداده. ناگهان خشم در وجودم زبانه كشید
:سنگین شده بودم. نمی توانستم از پله ها بالا و پایین بروم. از پنجره صدا زدم
خانم، پس چرا لباس هایتان را به رختشوی ندادید تا برایتان بشوید؟ -
:قری به سر و گردنش داد
!خودم می شویم. ننه ام رختشوی داشته یا بابام؟ از شستن دو تا تكه لباس هم كه آدم نمی میرد -
بی اعتنا به او سفره ناهار را .سوءنیت او را به خوبی احساس می كردم ولی نمی دانستم چه واكنشی باید داشته باشم
گستردم. صدای پای رحیم را شنیدم. وارد حیاط شد. پشت پنجره آمدم و تماشا كردم. رحیم نگاهی به بند رخت كرد كه
.سرتاسر حیاط بسته شده بود و نگاهی به مادرش انداخت
!مگر امروز این جا رختشو نبود؟ -
.چرا بود -
پس چرا تو لباس هایت را نداده ای بشوید؟ -
romangram.com | @romangram_com