#بامداد_خمار_پارت_133
وارد اتاق شدیم. در را بست. اشك هایم سرازیر شد. رو به رویش ایستادم. دستم را گرفت. لرزیدم. تازه فهمیدم كه چه قدر
:سردم است. چه قدر یخ كرده ام. از گرمای دست او و سردی دست خودم لرزه سرما از تیره پشتم گذشت. گفتم
.آن شب كه قهر كردی فهمیدم كه چه خورده بودی -
.از ؼصه تو بود -
از ؼصه من؟ -
.از ؼصه این كه توی اتاقت راهم نمی دادی -
.از آن شب به بعد دوباره توی اتاق من خوابید
مثل بوم ؼلتان شده بودم. پا به ماه بودم. دایه خانم بیشتر به خانه ما می آمد. مرتب به من سر می زد. از آمد و رفت های
مكرر او نگرانی مادر و پدرم را احساس می كردم. هوا سرد شده بود. دست و پای من باد كرده و صورتم متورم بود. پره
.های بینی ام گشاد و لب هایم كلفت شده بود. از آیینه بدم می آمد. زشت شده بودم
دایه جان، چرا این شكلی شده ام؟ -
:دایه با بی حوصلگی می گفت
درست می شوی مادر. درست می شوی. رحیم آقا، این آدرس قابله ای است كه بچه نزهت خانم را به دنیا آورد. منوچهر -
.لازمتان می شود .را هم او به دنیا آورده. خیلی ماهر است. بگیرید
:رحیم خندید
.حالا كه زود است دایه خانم -
نه جانم. كجایش زود است؟ پا به ماه است. تو را به خدا هر وقت دردش شروع شد فورا قابله را خبر كن. دست دست -
.نكنید ها! یك وقت یك نفر دیگر او را زودتر می برد سر زائو
:رحیم گفت
.دایه خانم، چیزی كه فراوان است، قابله. از دو روز قبل كه نباید این جا زیچ بنشیند. قیمت خون پدرش پول می گیرد -
:دایه التماس كرد
خوب بگیرد. فدای سر محبوبه. تو را به خدا شما ؼصه پولش را نخورید. زود خبرش كنید. یك مرد دست تنها كه بیشتر -
.نیستید. یك وقت خدای نكرده كار دستتان می دهد
از روی مآل اندیشی است. رحیم .دلم می گرفت. سعی می كردم به خودم بقبولانم كه استنكاؾ رحیم از سر دنائت نیست
:گفت
نترس دایه خانم. اگر خیلی ناراحت هستی همین فردا می روم مادرم را می آورم پیش محبوبه كه تا وقت زایمان همین جا -
.بماند
صبح روز بعد رحیم اتاق آن سوی حیاط را كه انتهای دالان ورودی قرار داشت مرتب كرد و مادرش به طور موقت به
خانه ما آمد. راحت شدم. خرید را او به عهده گرفت. جارو و ظرؾ شستن و آشپزی را تقبل كرد و گویی از این كارها
:لذت می برد. من به خاطر هر كار صد بار از او تشكر می كردم. می گفت
romangram.com | @romangram_com