#بامداد_خمار_پارت_131

.خفه شو، خوبیت نداره -
مرد همراهشان حواسش جای دیگر بود. به نظرم رسید آن كه قد بلند داشت به چشم های رحیم نگاه كرد و ؼمزه آمد. رحیم
همچنان كه ایستاده بود، نیم دایره چرخید و ناگهان خیال كردم كه آن نگاه شیطنت آمیز و آن لبخند نیمه كاره فرو خورده را
كه تصور می كردم فقط به خود من تعلق دارد، بر لب هایش دیدم. شاید بیش از چند لحظه طول نكشید. من آن جا ایستاده
:بودم و او را نگاه می كردم و چشم او به دنبال آن زن ها بود. برگشت و پرسید
چه قدر بخرم؟ -
.هیچی -
:با حیرت به من نگاه كرد
!یعنی چه؟ تو كه گرسنه بودی -
:جلو جلو راه افتادم و با ؼیظ گفتم
.حالا نیستم. درشكه بگیر، می خواهم برگردم خانه -

محبوب، چرا این طور می كنی؟ -
.چه كار می كنم؟ خسته شده ام. می خواهم برگردم خانه -
:و مثل اینكه تازه متوجه شده ام كت و شلوار و كفش چرمی پوشیده گفتم
!امروز خیلی مشدی شده ای! دكمه های بسته و تر و تمیز. ارسی چرم -
مگر تازه دیده ای؟ خودت این طور می خواهی. چرا بهانه می گیری؟ -
با ؼیظ سر به سوی دیگر گرداندم. و به انتظار درشكه ای ایستادم كه از دور نمایان شده بود. یك قدم جلو رفت تا درشكه
را صدا كند. بی اختیار دست بالا بردم و پیچه را از صورتم بالا زدم. خواست كمكم كند تا سوار شوم. دستم را كنار
كشیدم. توی درشكه نشستم. داغ شده بودم. از مؽز سر تا نوك پا از حسد و از توهینی كه تصور می كردم به من روا داشته
می سوختم. جوانكی قرتی از كنار درشكه گذشت و چشمان وقیحش به صورت من افتاد. سوتی زد و دور شد. رحیم كه
.سوار شده بود، تازه متوجه من شد و دید كه پیچه را بالا زده ام. لبش را جوید. رگ گردنش برجسته شد
چرا پیچه ات را بالا زده ای؟ می خواهی مرا به جان مردم بیندازی؟ دلت می خواهد خون به پا كنم؟ -
.نخیر، می خواهم بدانی من هم بلدم پیچه ام را بالا بزنم -
:با لحنی تلخ و گزنده گفت
.این را كه از اول می دانستم -
:تیر صاؾ به هدؾ خورد. به قلب من. ولی با خونسردی به پشتی كهنه چرمی تكیه دادم و گفتم
.خوب، خوب است كه دانسته مرا گرفتی -
.و از دیدن رگ گردنش كه از خشم متورم شده بود دلم خنك شد
تا خانه با آن چشم های خشمگین به من خیره شد و من با پیچه بالا زده كوچه و گذر را تماشا كردم. خیلی خونسرد. ولی

romangram.com | @romangram_com