#بامداد_خمار_پارت_130

:شد. در بین دو اتاق را گشود و گفت
.من آمدم -
:آرام نفس كشیدم. چشمانم را بسته بودم. یعنی خواب هستم. گفت
.خودت را به خواب نزن. می دانم كه بیدار هستی -
:جلو آمد تا نزدم بنشیند. برخاستم تا كنارش بنشینم. نفس بوی تندی می داد. گفتم
.حالم خوش نیست رحیم. برو بگذار بخوابم -
رفت و در تالار خوابید
.اواخر اردیبهشت ماه بود. حالم كم كم بهتر می شد. یك روز جمعه صبح كسل از خواب بیدار شدم
.رحیم حوصله ام سر رفته. از بس توی خانه ماندم پوسیدم -
:با حالتی عبوس پرسید
كجا ببرمت؟ باغ دلگشا؟ -
.آره -
:نگاهم كرد و خندید
.بلند شو ببرمت -
.حالا نه. بعدازظهر برویم لاله زار، برویم گردش -
بعد از ناهار خسته و بی حال خوابیدم. ظرؾ ها كنار حوض مانده بود. نه من حال شستن داشتم و نه رحیم. دم ؼروب
چادر به سر كردم، پیچه را زدم درشكه گرفتیم و رفتیم خیابان لاله زار. رفتیم جاهای تماشایی. آفتاب ؼروب می كرد.
:گفت .جمعیت خیلی دیدنی بود
می خواهی راه برویم؟ یك چیزی بخوریم؟ حالت خوب است؟ -
.آره خوبم -
پیاده شدیم و كمی راه رفتیم. خیلی صفا داشت. رحیم با كت و شلوار و جلیقه و زنجیر طلای ساعت كه از دكمه جلیقه اش
آویخته بود خیلی خواستنی تر شده بود. پیرمردی با یك گاری دستی می گذشت و خوراكی می فروخت. اصلا یادم نیست
:چه بود. هر چه بود در گاری دستی انباشته بود. پرسید
از این ها می خواهی؟ -
:ذوق زده مثل بچه ها گفتم
.آره برایم بخر -
دو زن و یك مرد جوان از كنار ما می گذشتند، هر دو زن ها پیچه ها را بالا زده بودند. لب ها و لپ هایشان به نظرم بیش
.از حد سرخ آمد. قیافه های وقیحی داشتند. چشم ها سرمه كشیده و بی حیا
یكی از آن ها دست جلوی دهان گرفته بود و می خندید و دیگری كه قد بلندی داشت با صدایی كه آماده شلیك خنده بود
:آهسته گفت

romangram.com | @romangram_com