#بامداد_خمار_پارت_127
:رحیم حیرت زده می خندید
.شب بوها هم بوی گند می دهد و ما نمی دانستیم !بفرما -
:دایه مرض را تشخیص داد
.مبارك است محبوبه جان، حامله هستی -
.هفت سین را چیده بودم. با تمام تلاش من باز هم محقر به نظرم می رسید
شیرین بود چون با رحیم بودم. او مرد خانه من بود. .من و رحیم بر سر آن نشسته بودیم. هم شیرین بود و هم دردناك
:بالای سفره هفت سین نشسته بود و چشم به من دوخته بود و می گفت
.می خواهم موقع تحویل سال نگاهم به روی تو باشد -
دردناك بود چون به یاد تحویل سال نو در خانه خودمان بودم. به یاد چهارشنبه سوری با جوانان فامیل. پریدن از روی
به یاد هفت سین خانه خودمان، آن قدر مفصل، آن قدر پر و پیمان. همه .آتش، تخمه شكستن و جیػ و داد از سر بی خیالی
.دور آن جمع می شدیم
تنها پدرم بود كه روی صندلی می نشست و ساعت طلا را از جیب جلیقه بیرون می كشید. نزدیك تحویل سال قرآن می
خواند. دعای تحویل را می خواند. باز به ساعت نگاه می كرد. صدای توپ می آمد. همه با شادمانی دست پدر و مادر و
.روی یكدیگر را می بوسیدیم و عیدی می گرفتیم. بلافاصله در باز می شد و دید و بازدید شروع می شد
خانه عمو جان، خانه عمه جان، خانه خاله جان كه خواهر بزرگ تر مادرم بود و بعد سر فامیل به خانه ما باز می شد.
نزهت و شوهرش، عمو جان و عمه جان و خاله جان كه به بازدید می آمدند. بچه هایشان و دایی های من كه جوان تر از
پدرم بودند. خاله كوچكم، پسردایی، پسرعمه، پسرخاله، دختردایی، دخترعمو، دختر خاله ... آن ها كه ازدواج كرده بودند
.و تمام كوچك ترهای فامیل
آن ها كه مجرد بودند. بعد دوستان پدر و مادرم و بعد دوباره بازدید و رفتن به خانه نزهت و كوچك ترهایی كه به دیدن
آمده بودند. خانه دوست و فامیل و آشنا. آخر سر هم سیزده بدر در باغ شمیران عموجان یا باغ قلهك پدرم. با یك بر از بچه
.های فامیل و دایه و دده و لله
:گوش تا گوش می نشستند و سفره را در وسط پهن می كردند
» .آش رشته، سكنجبین و كاهو، باقلا پخته، سبزی پلو با گوشت بره. بعد هم چای و قلیان و آجیل و شیرینی «
.و بعد از آن هم خسته و كوفته از باغ برگشتن و مثل نعش افتادن و تا ظهر روز بعد خوابیدن
در عالم خیال فامیل را مجسم می كردم كه دور هم نشسته اند. پریشب كه چهارشنبه سوری بود، من و رحیم دو نفری
نشستیم و تخمه خوردیم و به صدای ترقه هایی كه بچه ها در می كردند گوش دادیم، به صدای قاشق زنی، به بوی دود و
آتش. حالا چه كنم؟ چه كسی را دارم كه به دیدنش بروم؟ چه كسی به سراؼم خواهد آمد؟
پول هایم را جمع كرده بودم و پنهانی با دایه به بازار رفته بودم تا یك ساعت با زنجیر طلا برای رحیم عیدی بخرم. دلم می
خواست جلیقه اش با زنجیر طلا زینت شود. وقت سال تحویل عیدی را به او دادم. ذوق زده خندید و در عوض یك قاب
.چوبی پر نقش و نگار به من داد كه دستخطی در آن بود كه خود با خط خوش آن را نوشته بود
romangram.com | @romangram_com