#بامداد_خمار_پارت_126

.خندید و گفت مثل هوای بهار هر لحظه حالت عوض می شود
-- .آشتی كردیم
» .آه، چه بوی بدی، بوی گند نان تازه می آید
:رحیم گفت
به حق چیزهای ندیده و نشنیده! بوی نان تازه گند است؟ -
.من از رنگ سبز حالم به هم می خورد /آره. چرا رنگ دیوار این اتاق سبز است -
:به خنده گفت
.خوب، فردا كارگر می آورم رنگش را قرمز كنند -
دلم برنج خام می خواست. می رفتم مشت مشت برنج خام برمی داشتم و خرچ خرچ می جویدم. ده بیست روز به عید مانده
.بود. كرسی را برداشته بودیم و دوباره شب ها در اتاق كوچك می خوابیدیم
دایه از خانه پدرم سبزه و شیرینی شب عید آورده بود و پدرم علاوه بر ماهیانه، بیست تومان دیگر هم برایم فرستاده بود تا
برای عید خرج كنم. من از همه بوها كلافه بودم، از بوی گل، شیرینی، نان تازه، فقط نسیم خنك بهار تسكینم می داد، آن
هم بعد از این كه دقایق متوالی عق زده بودم و دیگر چیزی درون روده هایم نمانده بود كه بالا بیاورم. آن وقت باد بهار را
كه به صورتم می خورد احساس می كردم. دست و رویم را میشستم و حالم بهتر می شد. رحیم می آمد كمكم می كرد و
:مرا به اتاق برمی گرداند. می گفتم
.جلو نیا، به من دست نزن، حالم به هم می خورد -
از من؟ -
.آره بو می دهی. بوی آدمیزاد می دهی -
:می خندید و می پرسید
مگر آدمیزاد چه بویی دارد؟ -
.امشب باید توی تالار بخوابی. من می خواهم تا صبح پنجره را باز بگذارم .نمی دانم. فقط حالم به هم می خورد -
.سینه پهلو می كنی دختر. هنوز هوا سرد است -
.من توی اتاق در بسته خفه می شوم. بوی قالی می دهد. بوی پرده می دهد. حالم به هم می خورد -
:رحیم گیج و مستاصل می خندید
این دیگر چه مرضی است؟ -
و من متحیر بودم كه چه طور او متوجه این بوها نمی شود! چه طور نمی تواند مسئله ای را كه به این روشنی است درك
كند! مگر شامه اش كار نمی كند؟

:دایه خانم با چند گلدان شب بو از خانه پدرم رسید. رویم نمی شد كه با او هم بگویم بوی آدمیزاد می دهد. پس فقط گفتم
.وای دایه جان، این گل های بوگندو چیست؟ برشان گردان، ما لازم نداریم -

romangram.com | @romangram_com