#بامداد_خمار_پارت_125

چای درست كرد. ؼذایی را كه از ظهر مانده بود گرم كرد و آورد. باز به یاد خانه پدری افتادم. خانه پدرم كه در آن جا
دست به سیاه و سفید نمی زدم. یادم افتاد كه دایه مایه نان نخودچی را ورز می داد و پهن می كرد، من قالب می زدم و در
سینی می چیدم. بعد سینی را می برد و شیرینی پخته شده را می آورد تا من در ظرؾ بچینم. گردو را دده خانم بیچاره
.خرد می كرد تا من نان گردویی بپزم
آب برنج را یك نفر دیگر جوش می آورد تا من برنج را بریزم و بچشم و بگویم بردار بریز توی آبكش، وقتش شده، و
بیچاره حاج علی كه برنج را در سبد چوبی سرازیر می كرد. من این طور آشپزی را یاد گرفته بودم. حالا دست تنها، در
.این خانه چه عذابی می كشیدم. دلم برای خودم سوخت. پس باز هم زدم زیر گریه
:رحیم پرسید
.آخر به من بگو چه شده. من كاری كرده ام؟ شاید دایه ات حرفی زده -
.وای نه به خدا -
پس چی، بگو! به خاطر این كه من دكمه هایم را نبسته بودم؟ -

فهمیدم كه خوب علتش را می داند. می داند به خاطر نبستن دكمه هاست. به خاطر طرز راه رفتن جاهل مآبانه او جلوی
:دایه جانم است. به خاطر بی اعتنایی او به آن زن مهربان است. ولی با این همه باز هم تجاهل می كرد. گفتم
.نه -
.و هق هق كردم
:گفت
می دانی كه خیلی بامزه گریه می كنی؟ دلم می خواهد اذیتت كنم تا گریه كنی و من تماشا كنم. وقتی چانه ات می لرزد -
!تماشا كنم. ولی آخر گریه كه بی خودی نمی شود
:گفتم
نمی دانی؟ نشنیدی مادرت صبح چه گفت؟ اصلا لازم نیست تو فردا صبح برای صبحانه درست كردن بلند بشوی. من -
.خودم كه فلج نیستم
:خندید و گفت
آهان، پس از این ناراحت شدی؟ او كه مقصودی نداشت. مگر ندیدی چه قدر قربان و صدقه ات می رود؟ ندیدی چه قدر -
ناراحت شد كه تو صبحانه نمی خوری؟
:از زرنگی مادرش و حماقت او بیشتر خشمگین شدم. گفتم
!وقتی هر چه دلشان خواست گفتند كه دیگر اشتهایی برای آدم نمی ماند -
خوب، مادرم ؼلط كرد. راضی شدی؟ حالا دیگر گریه نكن. می خواهی دل مرا آب كنی؟ -
:ناگهان شرمنده شدم. از این كه گفت مادرم ؼلط كرد خجالت كشیدم. دلم برایش سوخت. گفتم
.وای این حرؾ را نزن. اصلا هم ؼلط نكردند. شاید من اشتباه كردم. شاید من حرفشان را به منظور برداشتم -

romangram.com | @romangram_com