#بامداد_خمار_پارت_124

.رحیم، این طور نیا تو. تكمه های یقه ات را ببند -
چرا؟ -
.آخر دایه جانم این جا است -
خوب باشد، مگر دفعه اول است كه مرا می بیند؟ -
:با ؼیظی كه از اتفاقات آن روز صبح داشتم گفتم
.نه، دفعه اول نیست. ولی چرا با ریخت مرتب نیندت؟ این طور كه درست نیست، صبر كن -
در برق نگاهش خشم را دیدم ولی اعتنا نكردم. دست بردم و تكمه های یقه اش را بستم. او بی هیچ اعتراضی در همان
دالان ایستاده بود ولی این سكوت و تسلیم او تنها از خشم و لجبازی سرچشمه می گرفت. مثل مجسمه ایستاده بود. درست
مثل لولوی سر خرمن. انگار لباس به تنش زار می زد. صد رحمت به همان حالت اولش. مخصوصا دست ها را از بدن
:دور نگه داشت و لخ لخ كنان وارد حیاط شد. آهسته گفتم
.رحیم جان، تو را به خدا اول دست و رویت را سر حوض بشور -
در سكوت خم شد تا دست و رویش را بشوید و در همان حال سر به سوی من برگرداند و نگاهی به من افكند كه برق
ؼضب توام با تمسخر از آن ساطع بود. آن گاه برگشت و بی صدا از پله ها بالا رفت. دایه در بالای پلكان به استقبالش آمد
و سلام گفت. او با بی اعتنایی آشكاری جواب داد. دایه از پشت او با اشاره از من پرسید كه چه خبر شده؟ من هم لب
گزیدم و سر بالا انداختم. یعنی ول كن چیزی نیست. ولی در دل خون می خوردم. چرا با دایه بیچاره از همه جا بی خبر
من این طور رفتار كرد؟ چرا من نباید در مقابل مادر او، با آن زبان تلخ و گزنده ای كه دارد چنین عكس العملی نشان می
دادم؟ تقصیر خودم است. بی عرضگی كردم. نباید موقع خداحافظی تا دم در به بدرقه مادر او می رفتم و می گفتم سرافراز
فرمودید، باز هم تشریؾ بیاورید، منزل خودتان است. چرا رحیم این چیزها را تشخیص نمی دهد؟ چرا ناسپاس است؟ از
.دست خودم بیش از همه خشمگین بودم
دایه رفت و سر درد من شدیدتر شد. نزدیك ؼروب بود. بی اعتنا به رحیم زیر كرسی رفتم و خوابیدم. آمد كنارم نشست.
:دوباره خوش اخلاق شده بود. پرسید
چته محبوبه، ناراحتی؟ -
.نه -
.چرا، یك چیزیت هست -
:گفتم
.نه، سرم درد می كند -
.و زدم زیر گریه
:خندید. خنده ای كه بزرگ ترها به بچه های نازپرورده می كنند
. ِا ا ِ ا ِ ، سر درد كه گریه ندارد! الان خودم درمانت می كنم -
.بلند شد، رفت و هر چه دوای گیاهی می شناخت آورد به خورد من داد

romangram.com | @romangram_com