#بامداد_خمار_پارت_123
:مادرتان گفتند -
دشمنتان دق كند. من كه می دانم شما گناهی !هیچ عیبی ندارد آبجی. مال بد بیخ ریش صاحبش. خدا نكند شما دق كنید «
ندارید. فقط به حمید جانتان از قول من بفرمایید اگر خجسته این فامیل عار و ننگ را نداشت كه به آدمی دست و پا چلفتی
» !مثل تو رو نمی دادند خواستگاریش كنی و شب و روز امانش را ببری
خاله جان قهر كرد و رفت. از آن موقع به بعد هم با مادرتان سر سنگین شده. می بخشی ها ننه! خاله ات است ولی آدم
پرمدعایی است. راست گفته اند كه بدهكار را رو بدهی طلبكار می شود. از آن روز تا به حال یك چشم مادرتان اشك است
یكی خون. آقا جانتان آن قدر ناراحت بودند كه تازه امروز یك دفعه به صرافت افتادند كه هفت هشت روز از برج رفته و
.هنوز ماهیانه شما را نفرستاده اند
:پرسیدم
خجسته چه طور، او حالش چه طور است؟ -
:دلم برای خواهرم كباب بود. دایه گفت
من كه از اول هم پشت چشمم برای این پسره باز نمانده بود. ولی یك .اصلا به روی خودش نمی آورد. می گوید به جهنم -
شب پیش من گریه كرد و گفت دایه جان، نه فكر كنی من تره به ریش این پسر خاله خرد می كنم ها! خودت كه خوب می
دانی از اول هم دلم نمی خواست بروم شمال و دور از همه كس و كارم زندگی كنم. ولی دلم از این می سوزد كه این ها تا
پریروز این قدر مجیز می گفتند، حالا این طور آقا جان و خانم جانم را سرشكسته كرده اند. این هم از فامیل. خدا لعنت كند
هر چی فامیل است. رحمت به صد پشت ؼریبه. خاله ام به جای آن كه توی این موقعیت ؼمخوار مادرم باشد، نمك به زخم
.او پاشید
تقصیر من است دایه جان. من پدر و مادرم را سرشكسته كردم ... من « .اشكهایم كه به دنبال بهانه بودند سرازیر شدند
» .باعث شدم. من خجسته را از شوهر باز كردم
:دایه بؽلم كرد و گفت
ننه چرا بدن خودت را می لرزانی؟ این از بی لیاقتی خود پسر خاله ات است. از بی عقلی اوست. دختر به این خوبی را -
از دست داد این كه نشد. اگر قرار بود هركس باجناقش را نمی پسندد دست زنش را بگیرد و ببرد محضر دیگر توی این
شهر یك زن شوهردار هم نباید پیدا می شد. ول كن. بی كاری؟ برای حمید گریه می كنی؟ آن هم با آن قد و هیكلش! مرغ پا
.كوتاه! تازه باید بگویی خوشا به سعادت خجسته
از حرؾ های دایه ام به خنده افتادم. واقعا قد و هیكل پسر خاله ام كاملا مطابق این لقب بود. با این همه، سردردی كه
.گرفته بودم تا هنگام بازگشتن رحیم بدتر شده بود. دایه در اتاق بود كه رحیم در زد
در را باز كرد و وارد دالان شد. اگر چه حالا كت و شلوار می پوشید، با این همه، باز یقه پیراهنش باز بود و بوی چوب
می داد. ناگهان از این كه دایه ام او را به این حال ببیند شرمنده شدم. سر و وضع ظاهر او تاییدی بود بر گفته های خاله و
:حمید. با دستپاچگی گفتم
romangram.com | @romangram_com